کتابخواب های من

دخترم آریا

 

 

دخترم آریا

Aria

نسیم آصفی

Nassim Assefi

مترجم: مهین صدیقی

نشر تالیا

(2007)

 

کجاست نقطه ی پایان رنج ها و حرمان ها؟ تا کجا باید دوید و گریخت تا نوبت رهایی فرا رسد؟ چه بر سر ما می آید اگر تا ابد از رنج و غم رهایی پیدا نکنیم؟

نسیم آصفی در این داستان بلند، در حالی که ما را با خود به تبت، چین، گواتمالا و سرزمین مادری اش ایران و از همه مهم تر به اعماق قلب انسان می برد، به مفاهیمی همچون خاطره، عشق و رنج و حرمان می پردازد.

 

 

نقد موآبی:

داستان غم انگیز آریا شامل نامه هایی است که جاسمن برای دخترش -آریا- ، شوهر و مادر بزرگ اش، که هر سه فوت کرده اند، و دوستانش می نویسد.

داستان سرشار از احساسات و رنج های مادری است که به تازگی دختر پنج ساله اش را در یک تصادف از دست داده و برای تسکین درد خود به عزیزان از دست رفته اش نامه می نویسد و ما را از سیاتل به گواتمالا، چین، تبت و در آخر به ایران می برد.

اما این کتاب فقط یک داستان نیست. کتابی ست که احساسات خواننده را به شدت جریحه دار می کند و خواننده می کوشد همراه با مادر داغدیده به دنبال آرامش بگردد و راه رهایی از غم را پیدا کند.

+کتابی فوق العاده اشک آور!!!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... هنوز اکثر افراد قبیله ی سرخ پوستان مایا در بلندی های گواتمالا زندگی می کنند. یادم می آید از هفته بازارشان که برایم حرف می زدی می گفتی، مثل یک سبد رنگارنگ است. چه تشبیه جالبی، حقیقتا"، هرچه بخواهی در هفته بازارشان وجود دارد. از پارچه های گلدوزی گرفته تا کلاه بیسبال آرم دار. از مرغ های زرد رنگ زنده گرفته تا میوه های قاچ شده ی مانگوی آغشته به فلفل قرمز. کوه آتشفشان مخروطی شکلی که در پشت میدان قرار دارد به یک تابلو نقاشی آویزان می ماند. یادم هست که می گفتی مه و دودی که بالای مزارع را می پوشاند مثل "آبشار سبز" است. عشق و علاقه ی تو به سنتور چوبی من را برای شنیدن صدای آن به هفته بازار کشاند. در حین گوش دادن به صدای سنتور چوبی احساس می کردم، حرف هایم را می شنوی. آیا حرف هایم پوچ و بیهوده است؟ آیا هنوز بچه گربه ی تو هستم؟ چه بلایی سر عشق می آید، وقتی یکی از آن دو نفر از میان می رود؟

 

3> وقتی رختخوابش را مرتب می کردم، روی تخت افتادم سرم را روی بالشش گذاشتم؛ بوی تنش را می داد. جاستین، همان بوی دلنشین و تازه ای که فقط یک مادر وقتی بچه اش را در آغوش می گیرد آن را حس می کند. با انگشتم صورتم را نشان دادم و اشاره کردم که برایم بوسه ای شیرین بفرستد؛ مثل آخرین شبی که در رختخواب برایم فرستاد. به نظرم می آمد که جلو چشمانم به خواب می رود. همیشه به پهلو و روی یک دست می خوابید و خودش را جمع می کرد. چقدر زیبا می خوابید. نیمه های شب به او سر می زدم؛ از دیدن کمر نرمش که قوسی ظریف و زیبا داشت و با وجود این، می توانست با قدرت فراوان جست و خیز کند تعجب می کردم. روی تختخوابش دست کشیدم. آریا آن جا نبود. نعره کشیدم. فریاد زدم، گفتم : "ای خدا، ای خدا، آریا برگرد، تو را خدا، بچه ی عزیزم برگرد". دوت به اتاق آمد و شانه هایم را گرفت و فشار داد و مثل فرمانده ای دستور داد: "گریه کن، تو خودت نریز، داد بزن، بریز بیرون!" و من، بی اختیار، همان کار را کردم. همیشه در اطاعت از هر دستوری آمادگی داشتم. نمی دانم چه مدت در اتاق آریا بودم، فقط می دانم وقتی می خواستم اتاقش را ترک کنم، ملافه اش از اشک هایم حسابی خیس شده بود، طوری که مجبور شدم آن را بچلانم. هرگز تصور نمی کردم کسی بتواند تا این حد اشک بریزد یا این همه اشک برای گریه کردن داشته باشد.

 

3> عزیزم، امروز زمان وداع با توست. هرچند هیچ وقت جوابی برای این سوالم نیافتم که چرا زندگی تو روی این کره ی خاکی، می بایستی این همه کوتاه باشد، یا چرا باید آریا فقط پنج سال عمر کند؟

اما آنچه حالا برایم با ارزش است این است که اگرچه هردو عمر کوتاهی داشتید، خیلی خوشبخت بودم که شما ا شناختم و بخشی از زندگی ام بودید و هستید.

 

3> ... چیزی که برایم مبهم است این است که چرا با مادر شدن، پا به دنیایی می گذاریم که خارج از تصور ماست؟ درد و سختی دوران بارداری، کشیدگی پوست شکم، اضافه وزن، سنگینی بدن، بواسیر و سوزش قلب و یا شنیدن حادثه ی ناگواری که برای دیگران رخ می دهد، چیزهایی نیستند که خارج از تحمل ما باشند، بلکه درد اصلی فریاد مادر فرزند از دست داده است که کلمه ای برای تسلی او پیدا نمی کنی. دردی است خانمان سوز و بی انتها. و این است دنیای مادر که با آه بچه اش، آه می کشد و با مردنش، می میرد.

 

   + موآبی (غزل) ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()