کتابخواب های من

سانست پارک

 

سانست پارک

Sunset Park

پل استر

Paul Auster

مترجم: مهسا ملک مرزبان

نشر افق

(2010)

 

در بحران اقتصادی سال 2008 آمریکا، جوان جذابی به نام مایلز هلر بعد از چند سال به نیویورک باز می گردد تا با سه نفر دیگر در آپارتمانی متروک در سانست پارک بروکلین هم خانه شود؛ یک دانشجوی دکترا، یک مشاور املاک و هنرمندی که عمدا" خودش را به تعمیر لوازم دسته دوم مشغول کرده. درد مشترک ساکنان این خانه فرار از گذشته و جایی نداشتن در حال است. شخصیت های دیگر داستان یا حقیقی اند یا با واقعیت پیوند دارند، از داگلاس فلاهرتی فیلم ساز تا بازیگران مشهور هالیوود، نویستنده ها و...

سانست پارک، رمانی بی تکلف و در عین حال تاثیر گذار است که شیاهتی به آثار پیشین پل استر ندارد.

 

نقد موآبی:

یک داستان چند لایه و جذاب!

همه ی شخصیت های داستان به نوعی با زندگی خود درگیرند. از مایلز هلر فراری که شخصیت اصلی رمان است تا حاشیه ای ترین شخصیت داستان؛ مثل جاکوب. 

سانست پارک در عین سادگی پر از معماست و با اینکه به شخصیت های کتاب بسیار نزدیک می شویم نمی توانیم معمای زندگی شان را حل کنیم.

پایان داستان همان طور بود که انتظار می رفت. پایانی ساده اما تاثیرگذار...

خیلی خیلی تاثیر گذار! درواقع پایانی بی پایان بود!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ...درست در شمال واشنگتن، که اتوبوس وارد بخش پایانی مسیر می شود، برف می گیرد. بدین ترتیب وارد زمستان می شوند، روزهای سرد و شب های طولانی زمستان های کودکی اش، ناگهان گذشته به آینده پیوند می خورد. چشم هایش را می بندد، به صورت پیلار فکر می کند، دستش را دور بدن غایب او حلقه می کند و بعد در تاریکی پشت پلک هایش، خود را می بیند، هم چون لکه ای سیاه در دل دنیای برفی.

 

3> ... وقتی می گوید دنیا منظورش دنیای خودش است، فضای کوچک و محدود زندگی خودش، نه دنیای واقعی، چرا که بسیار بزرگ و بی در و پیکرتر از آن است که تاثیری رویش بگذارد. پس روی چیزهای کوچک، نکات خاص و جزئیات بسیار ریز روزمره تمرکز می کند. بنابراین به ناچار تصمیم های کوچک می گیرد، اما کوچک همیشه به معنای بی اهمیت نیست، و روز به روز تلاش می کند تا به قانون اساسی نارضایتی اش وفادار بماند: یعنی در مقابل اوضاع و احوال موجود بایستد و در تمامی جبهه ها مقاومت نشان دهد.

 

3> ...با این که بشر دنیای اطراف خودش را تغییر داده، اما خودش تغییری نکرده است. حقایق زندگی پایدارند زندگی می کنی و بعد می میری. از بطن یک زن به دنیا می آیی و اگر بخواهی زنده بمانی او باید به تو غذا بدهد و مراقبت باشد تا زنده بمانی و تمام اتفاق هایی که از لحظه ی تولد تا مرگ برایت اتفاق می افتد، هر احساسی که در تو بروز می کند، هر جلوه ی خشم، هر موج خروشان شهوت، هرقدر اشک، هرقدر خنده، تمام چیزهایی که در جریان زندگی ات حس می کنی، آدمی که پیش از تو به دنیا آمده هم احساس کرده بود، چه غارنشین باشی چه فضانورد، چه در صحرای گوبی زندگی کنی چه در مدار قطب شمال. 

 

3> ... آن شب که با مترو به خانه برمیگردد به بچه ی خودش فکر می کند، بچه ای که هرگز متولد نمی شود، و نمی داند شانسش همان یک بار بود یا ممکن است زمانی برسد که بچه ای در درونش شروع به رشد کند. دفترچه ی یادداشتش را بر می دارد و می نویسد: 

انسان نمی تواند بدون انسان های دیگر زندگی کند. انسان نیاز به انسان های دیگر دارد، آن هم نه فقط انسان های کوچک، بلکه انسان های بزرگ.

بدن انسان پوست دارد.

 

3> ... به این می اندیشد که وقتی آینده ای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد، و به خودش می گوید از حالا به بعد امیدش را از همه چیز می برد و فقط برای حال زندگی می کند، برای همین لحظه، این لحظه ی گذرا، حالی که الان هست و لحظه ای بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.

 

   + موآبی (غزل) ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()