کتابخواب های من

گیلگمش

 

گیلگمش

Gilgamesh

جون لندن

Joan London

مترجم: اکرم پدرام نیا

نشر افق

(2001)

 

"ایدث جوان برای یافتن دلداده اش که پدر کودک اش نیز هست، ما را از مزرعه ای کوچک در استرالیا به سرزمین ارمنستان و حتی خاورمیانه و ایران می برد. آیا او می تواند پس از ستیز و گریز، تحمل جنگ و از دست دادن عزیزانش، از خود -چون شاه گیلگمش- افسانه ای جاودان به یادگار بگذارد؟"

 

"یک شاهکار کوتاه که در اوج زیبایی، موزون و موجز است. خواندن گیلگمش، خود یک سفر است."                                                    

 -Good Readings-

 

 

نقد موآبی:

رمان شامل 6 بخش و هر بخش مربوط به یک دوره از زندگی ایدث است. کودکی، بلوغ، بارداری، مادر شدن... مادر بودن.

داستان زندگی زنی تنها با کودک اش که از روستایی کوچک در استرالیا شروع می شود، ما را روی عرشه ی یک کشتی می برد، تا استانبول و ارمنستان ادامه دارد و از آن جا به ایران می آید و برای مدتی در یک یتیم خانه -جایی که دلداده اش، آرام، کودکی اش را سر کرده- زندگی می کند و سپس به استرالیا باز می گردد.

پایان داستان عالی بود! خواننده باید همانند ایدث ادامه ی داستان و برخورد و رویارویی جیم و لئوپولد را در ذهن اش تصور کند. 

در مجموع داستان روایتی ساده دارد و به جزئیات زیادی نپرداخته است.

 


قسمت هایی که دوست داشتم! :

3> ... لئوپولد ناگهان خسته و درمانده شد، چشمانش را برای لحظه ای بست. قبلا" این جا بوده است! ، خیلی وقت پیش! ، همه ی صحنه ها برایش تکراری اند. تلق و تلوق تاکسی، واق واق سگ... ناپدید شدن نور و روشنایی در جاده ی خالی، وحشتی در دلش بالا گرفت. او می تواند قسم یاد کند، همان چشم انداز! با افق مسدود، درختان محنت زده و اندوهگین، گاوهای خسته و رهوار. پایان دنیا. باید این جا را در خواب دیده باشد یا اکنون خواب می بیند.

اما آرام آن جا بود، کاملا چسبیده به او. لئوپولد چشمانش را گشود و نیم رخ دوستش را به دقت نگاه کرد. او همه ی روزهای سال گذشته را با آرام سپری کرده است. در تمام چیزهایی که دیده یا انجام داده، با او شریک بوده، گاهی اوقات در شگفت است، آیا دنیایی که او دیده انعکاسی از نگاه سیاه آرام بوده است؟

باری، در رویاهایش او تنها بود و آرام در کنارش نبود.

 

3> ... "چه اهمیتی دارد؟ تو که تا ابد این جا نمی مانی..."

اکنون تنها صدای آن دو واقعی است و جای جای دنیا رویایی بیش نیست. باری، او دیگر خود را در این مکان مهمانی بیش نمی بیند. شهروندی از سرزمینی دور و ناپیدا، از کشوری برتر!

 

3> به خاطر قلب پاک و بی آلایشش، در کنار وی بودن، آرام بخش بود. ایدث در بستر او لمید، آهی کشید و چشمانش را بست، اتاق گوئن با شگفتی تمام دلش را به درد آورد. اتاق وی جایی که هیچ کس بیش از این انتظاری از او نداشت. جایی که در آن چیز بیش تری برای انتظار داشتن نبود.

 

3> حتی هزاران مایل دور از وی، ایرنا یکی از همان زنان شبیه فرانسیس، مج و سرپرستار لینلی است که از تو انتظار دارند آن چه که آن ها می خواهند باشی و تو را بدین باور می آورند که باید با آن ها موافق شوی. شاید سرانجام مادرش، سفرش را برای فرار از ایرنا انتخاب کرد! شاید لئوپولد نیز!

 

3> زیر نور سبز فام و لرزان تابیده از لابه لای شاخ و برگ درخت موی پشت پنجره، رنگ قهوه ای آفتاب سوخته و پوست صورت و دست و پاهایش،روشن تر جلوه می کرد و چشمان فکورش می درخشید. آیا میز جیم را چگونه محک زده بود؟ به عنوان چیزی بدل و بی اساس و فقیرانه، یا همان گونه که جیم آن را می دید، یک قلمرو کامل برای حکمرانی او، قلمرویی به آشنایی زمین داغ و بی حرکت نوآباد؟

 

 

   + موآبی (غزل) ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()