کتابخواب های من

مثل آب برای شکلات

 

مثل آب برای شکلات

Como agua para chocolate

Like water for chocolate

لورا اسکوئیول

Laura Esquivel

مترجم: مریم بیات

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

(1989)

 

"مثل آب برای شکلات" به طرزی فریبنده ساده و به طرز ساده ای اعجاب انگیز است، داستانی از عشق، احساس، جنگ... و غبار روبی از آن بخش تاریخ مکزیک است که به زنان تعلق دارد.

                                            -بوستون کلاب-

 

نقد موآبی:

چند روز پیش با دوستانم قرار گذاشتم که جمعه (بیست و هشتم تیر) به دیدن تئاتر "مثل آب برای شکلات" بروم؛ به همین خاطر تصمیم گرفتم تا قبل از دیدن نمایش، این کتاب را بخوانم.

کم تر پیش می آید کتابی را یک روزه بخوانم اما داستان ساده و جذاب آن و وقت کمی که داشتم باعث شد تا آن را زمین نگذارم و یک نفس بخوانمش.

این کتاب بسیار خوشمزه و زنانه است و بوی غذا و شیرینی و گل و عشق، گاهی هم اشک، می دهد اما خوشبختانه -برخلاف انتظارم- در آن خبری از تندروی های فمینیستی و اغراق آمیز نیست؛ بلکه واقعیت های زندگی زنانی را نشان می دهد که هرکدام به نوعی قربانی رسم و رسومات و عقاید خشک و بی اساس شده اند. حتی "ماما النا" که باعث همه ی این بدبختی هاست، خودش در جوانی، یکی از قربانیان همین سنت ها بوده و دچار عشقی نافرجام شده است.

"تیتا" سومین دختر "ماما النا"ست و به سرنوشتی شوم دچار می شود؛ چرا که طبق رسم و رسومات آن زمان، آخرین دختر خانواده حق عاشق شدن و ازدواج کردن ندارد و تا لحظه ای که مادرش نفس می کشد باید از او مراقبت کند. 

هرچند که داستان عشق "تیتا" تلخ و شور است اما عطر غذاها و دسرهایش، این کتاب را خوشمزه و شیرین کرده است.

 

با وجود فرهنگ متفاوت ما با کشوری در آمریکای مرکزی، حقایق و شوربختی های این داستان برای ما بیگانه نیستند زیرا جامعه ی ما هنوز هم پر است از "نگاه های سرد و آتشین ماما النا" و "قوانین خشک و نم گرفته ی کارِنو"...

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... احساس گم گشتگی و تنهایی می کرد. مثل آخرین دلمه ی فلفل آغشته به سس شاه بلوط پس مانده در بشقاب، بعد از یک شام مجلل. بارها وقتی در آشپزخانه تنها بود، این ته مانده ی غذا را به جای آن که دور بریزد، هورده بود. مردم معمولاً آخرین دلمه مانده در بشقابشان را به رسم ادب باقی می گذارند که مبادا خوردنش حمل بر شکم بارگی شود، بگذریم که خیلی وقت ها دلشان ضعف می رود که آن را ببلعند، اما دست به طرفش نمی برند. گویی این آخری دلشان را زده است، آن هم هیچی نه و دلمه ی فلفل که هر طعمی که بخواهید در آن هست: شیرین مثل آب نبات لیمو، آب دار مثل انار، پر از دانه های معطر فلفل سیاه و تندی دلپذبر فلفل قرمز در سس شاه بلوط...


3> ... با خود فکر کرد دفعات بی شمار تخم یا بذر لوبیا و برنج و یونجه را سبز کرده بود بی آن که بیندیشد به هنگام رشد یا تغییر شکل چه احساسی دارند. آن گونه که پوستشان می شکافت و آب تمام وجودشان را اشباع می کرد، تا زمانی که به دو پاره تقسیم شوند و راه را برای یک زندگی تازه بگشایند، برایش احساس ستایش گونه ای داشت. می توانست غرورشان را به هنگام جوانه زدن اولین ریشه پیش خود مجسم کند. تواضعی که با از دست دادن شکل قبلی خود می پذیرفتند، شجاعتی که با آن برگ های تازه ی خود را به نمایش می گذاشتند. تیتا آرزو کرد ای کاش بذر ساده ای می بود بی آن که اجبار داشته باشد به کسی توضیح دهد در درونش چه چیزی رشد می کند و یا شکم برآمده ی خود را به عالم و آدم نشان دهد، بی آن که لازم باشد در معرض قضاوت ناخوشنودانه ی جامعه قرار گیرد. دانه های بذر، این غم و اندوه و درد این مشکلات را نداشتند.

 

3> ... پس اتفاقات عجیب و غریب در کار بود. یاد حرف ناچا افتاد که می گفت وقتی تامالِس سرِ بار است، اگر آدم ها، دور و اطراف دیگ با هم دعوا کنند، تامالِس نمی پزد. ممکن است چندین روز روی آتش قل بزند، اما هم چنان نپخته باقی می ماند، چون دانه های آن خشمگین هستند. در چنین مواقعی باید برایشان آواز خواند و دلشان را شاد کرد تا اندوهشان برطرف شود. آن وقت خواهند پخت...... چشمانش را بست و به خواندن ترانه ی والسی پرداخت....... تصاویری از اولین ملاقاتش با پدرو در تاریکخانه از ذهنش گذشت. عشقی که پدرو تقدیمش کرده و جانش را حیاتی دوباره بخشیده بود...... وقتی تیتا داشت آواز می خواند، دانه های لوبیا دیوانه وار قل می زدند و مایعی را که در آن شناور بودند، به تن می کشیدند؛ آن قدر باد کردند که چیزی نمانده بود بترکند...

 

3> ... "شکوفه ی یاس را له کرده و آن را با سه پاینت آب و نیم پاوند شکر خوب مخلوط می کنید. وقتی شکر کاملاً در آب حل شد، مخلوط را از روی تظنیف که روی قالب مخصوص کشیده اید، صاف کنید، و آن را در پاتیل بستنی سازی بریزید تا یخ ببندد."

   + موآبی (غزل) ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()