کتابخواب های من

مون پالاس

 

 

مون پالاس (مون پَلِس)

Moon Palace

پل استر

Paul Auster

مترجم: لیلا نصیری ها

نشر افق

(1989)

 

مون پالاس هم زمان با فرود انسان بر کره ی ماه آغاز می شود و در زمان پس و پیش می رود تا سه نسل قرن بیستمی را به تصویر بکشد.

مارکو استنلی فاگ کس و کاری ندارد و از جمله آدم های بی قراری است که مدام گذشته شان را زیر و رو می کنن تا کلید معمای سرنوشت شان را به چنگ بیاورند. استر در این رمان مهارت قصه گویی اش را در خدمت رمان مدرن به کار می گیرد.

 

"مون پالاس سرگرم کننده ترین و تاثیرگذارترین رمان استر است؛ نویسنده ای با خلاقیتی بی همتا که هوش و اصالت از نوشته هایش سرریز می شود."

                                                                                 -دن دلیلو-

 

نقد موآبی:

این رمان سه قسمت دارد. قسمت اول (که من از همه بیشتر دوست اش می داشتم) زندگی مارکو و فراز و نشیب هایش را شرح می دهد و تا قبل از آشنایی با افینگ ادامه دارد. قسمت دوم، آشنایی اش با افینگ و زندگی پر رمز و راز اوست. قسمت سوم نیز با آشنایی اش با باربر آغاز می شود و زندگی مارکو را زیر و رو می کند. در این قسمت حقایقی کشف می شوند که گویای هویت او هستند و اتفاقاتی می افتد که سرنوشت او را تغییر می دهد.

این رمان هم مانند بیشتر کارهای استر، روندی دارد جادویی در بستری از حقایق زندگی ؛ زندگی معمولی چند انسان عادی که دستخوش اتفاقاتی غیر عادی و سحرآمیز می شود.

"پایان های استری" را دوست دارم! این کتاب هم مثل بیشتر کتاب هایش یک "پایان استری" دارد.

همیشه میان همه ی کتاب ها، شخصیتی پیدا می شود که توی دل ام جا باز می کند و ردّ اش را در همه جای قصه دنبال می کنم. در مون پَلِس اما، این شخصیت "دایی ویکتور" بود. شخصیتی که در همان ابتدای فصل اول کشته شد! تا آخر داستان منتظر بودم تا مثل فیلم های هندی، دایی ویکتور هم زنده شود و بازگردد اما.... !!!!!!

خیلی دوست دارم بیشتر و کامل تر بنویسم و نظرم را درباره ی بقیه ی شخصیت های کتاب بگویم اما بافت این داستان به گونه ای است که با توضیح بیشتر و زیر و رو کردن اش به هم می ریزد و حقایق برای کسانی که هنوز کتاب را نخوانده اند آشکار می شود.

همین قدر کافی است که بگویم مون پلس یکی از بهترین کارهای استر است.

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... دایی ویکتور آخرین پک را به سیگارش زد و دود که از لپش بالا آمد، چشم هایش را بست و از گوشه چشم نگاه کرد و بعد هم ته سیگار را توی جاسیگاری محبوبش خاموش کرد، یادگاری ای از نمایشگاه جهانی سال 1939. در حالی که از پس دود مرا با محبت نگاه می کرد، یک جرعه دیگر از مشروب اش نوشید، ملچ ملوچی کرد و آه عمیقی کشید. گفت:"حالا به آن بخش سخت ماجرا رسیدیم. به پایان، به خداحافظی، به آن آخرین کلمات معروف. فکر می کنم توی فیلم های وسترن می گویند، خرج مان را سوا کنیم...."

 

3> ... گفتم:"صدایی که به صورت الکتریکی جا به جا می شود صدای واقعی نیست. ما همه به شبیه سازس خودمان عادت کرده ایم، اما وقتی می ایستیم تا به مسائل فکر کنیم، می بینیم که تلفن وسیله ی تحریف و خیال بافی است. یک جور ارتباط بین ارواح است، تراوشات ذهن بدون حضور جسم. من دل ام می خواهد آدمی را که باهاش حرف می زنم ببینم. اگر نتوانم، ترجیح می دهم که اصلاً حرف نزنم."

 

3> ... روی چارپایه ای کنار سه چهار تا مشتری همیشگی نشستم و از نور کم و فضای آرام و بی خیال کافه لذت بردم. تلویزیون رنگی و بزرگ کافه روشن بود و به شکل خوفناکی بالای شیشه های نوشابه برق می زد و این طوری بود که باعث شد من شاهد این واقعه باشم. دیدم که دو تا موجود با لباس های گنده اولین قدم هایشان را در آن دنیای بی هوا گذاشتند، مثل اسباب بازی در آن سرزمین ورجه وورجه می کردند، یک گاری گلف را میان آن گرد و غبار دنبال خودشان می کشیدند و پرچمی را در چشمان چیزی کاشتند که الهه عشق و جنون بود. یاد دایانای درخشان افتادم، یاد تصویر همه ی تیرگی های درون مان. بعد رئیس جمهور صحبت کرد. با صدایی جدی و خشک اعلام کرد که این بزرگ ترین واقعه پس از خلق بشریت است. قدیمی نشین های کافه بعد از شنیدن این جمله خندیدند، من هم فکر می کنم یکی دو بار لبخند کم رنگی زدم. اما با همه بی معنا بودن این اظهار نظر، چیزی بود که هیچ کس نمی توانست با آن از در مخالفت در بیاید: از روزی که آدم از بهشت رانده شد، هیچ وقت از خانه اش این قدر دور نبوده است.

   + موآبی (غزل) ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()