کتابخواب های من

پیراهن ابریشمی سبزرنگ

 

 

پیراهن ابریشمی سبزرنگ

erzählungen 

هاینریش بل

Heinrich Böll

مترجم: محمد اسماعیل زاده

نشر مس

(1937-1948)

 

مجموعه داستان:

  1. پیراهن ابریشمی سبزرنگ
  2. خانواده اساوز
  3. وداع
  4. بچه ها هم غیر نظامی اند
  5. مرد و چاقوهایش
  6. گمنام
  7. با این دست ها
  8. پای گرانبهای من
  9. پیغام

 

 نقد موآبی:

این کتاب برای من حال و هوای زمستانی دارد. 

اواخر عید نوروز امسال، رفته بودیم شمال، خانه ی عمویم. قرار بود دو سه روزی آن جا بمانیم. هوا خیلی سرد بود. رسماً زمستان بود! پنجره ها بخار زده بودند و هوا ابری و خاکستری بود؛ درست همانطور که من دوست می دارم! دل ام می خواست یک کتاب خوب بخوانم، کتابی که به حال و هوای آن جا بیاید، اما هیچ کتابی با خودم نبرده بودم. بعد از دو سه ساعت پرسه زدن میان کتابخانه ی عمویم، این کتاب را انتخاب کردم: "پیراهن ابریشمی سبزرنگ". احساس کردم هوایش سرد و تاریک است و بوی آلمان دهه های سی و چهل را می دهد!

شب که شد شروع کردم به خواندنش. فضای سرد داستان ها، هوا را برایم سردتر کرده بود. درست زیر پنجره ی اتاقی که من در آن خوابیده بودم یک سگ تا صبح زوزه می کشید و صدایش پس زمینه ی داستان ها شده بود. 

داستان های این کتاب بسیار قوی و جذاب اند و خواننده را در فضاهای خود غرق می کنند. اما نقطه ضعف همه ی آن ها پایانی عادی و بی هدف است. بهتر بگویم این داستان ها هیچ نقطه ی شوک آور و درگیر کننده ای ندارند. هر داستان مثل تکه ای از یک رمان می ماند. 

در هر صورت من دوستشان داشتم: به خاطر فضا و زمانشان، قلم قوی نویسنده و خیلی چیزهای دیگر که فقط در داستان های هاینریش بل پیدا می شوند!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... برف روی موهای لطیف و طلایی رنگش می نشست و گرد نقره ای رنگ روی آن ها می پاشید. لبخندش خیلی جذاب بود. خیابان تیره و تاریک پشت سرش کاملاً خلوت بود و جهان به نظر مرده و بی روح می رسید...

یک نان کماج برداشتم و گاز زدم، خیلی خوشمزه بود. از بادام درست شده بود. با خود گفتم: آها... حتماً به همین خاطر قیمت این ها هم مثل قیمت بقیه ی شیرینی هاست.

 

3> ... و من با آخرین نیروی باقی مانده به شدت به در کوبیدم. ابتدا سکوت برقرار شد، بعد صدای نجوا... و سپس صدای گام ها، گام های آهسته ی دمپایی... و آن گاه در باز شد. زنی بلوند و سرخ گون را دیدم که در من تاثیر آن انوار توصیف ناشدنی را داشت که تا آخرین زوایای تابلوهای تیره و غم زده ی "رامبراند" را روشنایی می بخشند. این زن به مانند چراغی به رنگ طلایی متمایل به قرمز در برابر من، در این ابدیت خاکستری و سیاه، می سوخت. آهسته جیغی کشید، خود را پشت در پنهان کرد و با دستان لرزان در را نگاه داشت. اما وقتی کلاه سربازی ام را از سر برداشتم و با صدای گرفته گفتم "عصر بخیر" در صورت بی حالت اش به شکل عجیب و غریبی تشنج ناشی از ترس رخت بربست.

 

   + موآبی (غزل) ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()