کتابخواب های من

عقاید یک دلقک

 

 

عقاید یک دلقک

Ansichten eines clowns

هاینریش بل

Heinrich Boll

مترجم: شریف لنکرانی

نشر جامی

(1963)

 

 

رمان "عقاید یک دلقک" یکی از قوی ترین داستان های عشقی ادبیات جدید است. دلقک قادر است حقایق تلخ را با حرکات و کلمات قابل لمس کند و به زبان بیاورد و امیدها و شادی ها و دردهایش را زیر نقاب این صورتک سفید پنهان کندتا بتواند حقایق واقعی را در ظاهر دلقکی نشان بدهد.

سبک بل در این کتاب حداکثر سادگی خود را به دست آورده است. انتقاد اجتماعی اش خالی از هر گونه رنگ و بوی ایدئوژیک یا دفاع ایدئولوژیک است. این انتقاد نسبت به تمام آنچه قوه ی تشخیص را از انسان می گیرد، آن چه که باید طبق آن زندگی کند، آنچه که مدعی است سعادت دو جهان را نصیب انسان می کند، بدبین است. و به هیچ چیز جز انسان با ضعف ها و سادگی اش اعتقاد ندارد.

 

 

نقد موآبی:

وقتی  خواندن رمان "عقاید یک دلقک" را شروع کردم، می دانستم یک شاهکار ادبی را در دست دارم. اما متاسفانه فقط دو فصل اش را توانستم بخوانم. بعد از آن کتاب های زیادی خواندم اما دیگر سراغ "عقاید یک دلقک" نرفتم.

تا اینکه همین هفته ی پیش دوباره کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن فصل سه؛ با یک وقفه ی یک ساله!

و این بار کتاب را خوردم!

خواندنش همزمان شد با امتحانات دانشگاه ام. به همین خاطر نه می توانستم همه ی زمان ام را بهش اختصاص دهم و نه می توانستم ازش دست بکشم. هر وقتِ آزادی که گیر می آوردم مشغول خواندنش می شدم: لابلای استراحت های وسط درس خواندن، صبح ها قبل از امتحان در راه دانشگاه، میان اتوبوس موقع برگشتن به خانه...

بالاخره طاقت نیاوردم و یک روز (روز قبل از یکی از امتحان هایم!) به جای درس خواندن، ادامه اش را خواندم و تمام اش کردم. اصلا هم پشیمان نیستم که چرا برای امتحان درس نخواندم... کاملا ارزش اش را داشت!

اما پشیمانم که چرا چنین شاهکاری این همه مدت توی قفسه ی کتاب هایم خاک می خورده است!

 

نمی شود گفت دقیقا چه چیزی این رمان را تبدیل به یک شاهکار کرده؛ یا کجاهایش خوب بود کجاهایش نه...

"هانس شنیر" نه یک نیهیلیست است و نه یک آنارشیست... حتی راه اش را هم گم نکرده! او دلقکی است که میان انسان های مذهبی، خشک و متظاهر گیر کرده است. می شود احساسات اش را درک کرد، حرف هایش را فهمید ... دردهایش را، عشق اش را... رنج هایش را می شود لمس کرد.

"عقاید یک دلقک" را می توانید میان لیست کتاب هایی بگذارید که قبل از مرگ باید خواند!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> مدت هاست که دیگر با کسی درباره ی پول و هنر حرف نمی زنم. هر وقت که این دو با هم برخورد می کنند، یک جای کار لنگ است. هنر را یا گران می خرند یا ارزان. در یک سیرک سیار انگلیسی دلقکی را دیدم که کارش بیست برابر و هنرش ده برابر من ارزش داشت، و روزانه کمتر از ده مارک می گرفت: اسمش جیمز الیس بود و نزدیک پنجاه سال داشت، و وقتی او را به شام دعوت کردم -غذا عبارت بود از املت گوشت خوک، سالاد و شیرینی سیب- حالش به هم خورد. او در عرض ده سال گذشته این مقدار غذا را در یک وعده نخورده بود. از وقتی جیمز را دیده ام دیگر درباره ی پول و هنر با کسی حرف نمی زنم.

 

3> ... دست هایش زیر بغلم گرم شده بود و به همان نسبت که دست هایش گرم می شد، من خواب آلوده تر می شدم. به زودی دست های او بودند که مرا گرم می کردند و وقتی از من پرسید: که آیا او را دوست می دارم و زیبا می دانمش، گفتم: واضح است. ولی او عقیده داشت که چیزهای واضح را هم با میل می شنود. و من زیر لب خواب آلود گفتم، بله، بله، او را زیبا می دانم و عاشق او هستم.

 

3> تصور اینکه تسوپفنر ماری را در موقع لباس پوشیدن، یا بستن در خمیردندان می تواند و مجاز است تماشا کند، مرا رنجور می کرد. پایم درد می کرد و برایم تردید پیدا شده بود که شانس کار در سطح سی تا پنجاه مارک را داشته باشم. همچنین این تصور که تسوپفنر به تماشای ماری در موقع بستن در خمیردندان ممکن است اهمیتی ندهد، مرا رنج می داد: تجربه ام به من ثابت کرده است که کاتولیک ها به جزئیات کوچک ترین توجهی ندارند.

 

3> ...

گفتم: "کار خیلی فوری دارم."

گفت: "کسی مرده؟"

گفتم: "نه، ولی چیزی شبیه به آن ."

گفت: "تصادف شدید اتومبیل؟"

گفتم: "نه، یک تصادف داخلی."

با صدایی کمی آرام تر گفت: "آخ، خونریزی داخلی."

گفتم: "نه، روحی، یک مسئله ی روحی است."

گویا این کلمه برایش نامفهوم بود، مدتی به طرزی سرد سکوت کرد.

گفتم: "خدای من، آخر انسان از جسم و روح تشکیل شده است."

غری زد که نشان می داد در قبول این ادعا تردید دارد. میان دو پکی که به پیپ اش زد، زیر لب گفت: "آوگوستینوس بوناونتورا -کوزانوس- شما عوضی گرفته اید."

با تاکید گفتم: "خواهش می کنم به آقای شنیر پیغام بدهیدکه روح برادرش در خطر است، و به مجردی که غذایش تمام شد به او تلفن کند."

با سردی خاصی گفت: " روح، برادر، خطر."

همانطور که ممکن بود بگوید: آشغال، کثافت، سطل شیر دوشی. این جریان برایم مضحک بود: هرچه باشد در آن جا جوان ها را برای شبانی روح تربیت می کردند، و او می بایست کلمه ی "روح" را یک بار در عمرش شنیده باشد. گفتم: "موضوع خیلی خیلی فوری است."

او فقط "هوم، هوم" کرد. برایش کاملا غیر قابل فهم بود که چیزی که با روح سر و  کار دارد، چطور می تواند فوری باشد.

 

بقیه ی دوست داشتنی ها در ادامه ی مطلب:

 



3> ... پرسید: "چرا ناراحتی؟" هنوز کنار پنجره، رو به خیابان ایستاده بود، دوباره سیگار می کشید. این سیگار کشیدن پشت سر هم او مانند طرز صحبت کردنش با من، برایم غریب بود. در آن لحظه مانند زن زیبا و نه زیاد باهوشی بود که برای رفتن دنبال بهانه می گردد.

گفتم: " ناراحت نیستم، تو خودت این را می دانی. بگو که می دانی."

حرفی نزد، ولی سرش را پایین آورد و من در صورت اش دیدم که به زور جلوی گریه اش را گرفت. چرا؟ بهتر بود که گریه می کرد، به شدت و طولانی، آن وقت من می توانستم بلند شوم او را توی بازوانم بگیرم و ببوسم. ولی او را نبوسیدم، میل بوسیدن او را نداشتم و نمی خواستم به عنوان وظیفه یا عادت او را ببوسم.

 

3> ...

گفتم: " کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند، چون مردم بی انصافی هستند."

خندان پرسید: "پروتستان ها چی؟"

گفتم: "آن ها با ور رفتن به وجدانشان آدم را ناخوش می کنند."

در حالی که هنوز می خندید گفت: "خدانشناسان چه؟"

گفتم: "آن ها آدم را به دهن دره می اندازند، چون همیشه فقط از خدا حرف می زنند."

پرسید: "خود شما چه هستید؟"

گفتم: "من یک دلقک هستم، و در حال حاضر بهتر از آن که معروف شده ام. و یک موجود کاتولیک وجود دارد که من به او شدیدا محتاجم: ماری - ولی شماها از اتفاق همین موجود را از من گرفته اید."

گفت: "شنیر، یاوه نگویید، این مزخرفات را، که ما او را از شما گرفته ایم، از سرتان بیرون بریزید. ما در قرن بیستم زندگی می کنیم."

گفتم: "به همین جهت، اگر قرن سیزدهم بود من یک دلقک دوست داشتنی درباری بودم، و حتی کاردینال هم کاری به این نداشتند که من با ماری ازدواج کرده ام یا نه. ولی حالا، در قرن بیستم، هر کاتولیکی با وجدان فقیرش دست به گریبان شده است و می خواهد او را به خاطر یک تکه کاغذ احمقانه به زناکاری بیاندازد.


   + موآبی (غزل) ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()