کتابخواب های من

یک روز ایوان دنیسوویچ

 

یک روز ایوان دنیسوویچ

Od in den Ivana Denisovicha

(One day in the life of Ivan Denisovich)

الکساندر سولژنیتسین

Alexander Solzhenitsyn

مترجم:رضا فرخفال

نشر کوچک

(1962)

 

 

مسئله ی مهم در داستان "یک روز ایوان دنیسوویچ" هراس های حاکم بر عصر استالین، بر اردوگاه های کار اجباری و غیره نیست- لااقل در اینجا در درجه ی نخست اهمیت قرار ندارد. دستاورد ادبی سولژنیتسین در این کتاب، دگرگون ساختن ماجرای یک روز بی حادثه در اردوگاهی نوعی، به صورت نمادی از گذشته است، گذشته ای که هنوز پشت سر گذاشته نشده و به بیان هنری در نیامده است...

-گئورک لوکاچ-

 

نقد موآبی:

وقتی شروع به خواندن این کتاب کردم، به خاطر ریتم کند و یخ زده اش تقریباَ پشیمان شده بودم. اما از آنجایی که قدرت ناتمام گذاشتن هیچ کتابی را ندارم به خواندن ادامه دادم و متوجه شدم که این کتاب یک شاهکار ادبی ست! کم کم همان کلمات یخ زده برایم ملموس شدند و شخصیت ها و فضاهای داستان در ذهنم به تصویر در آمدند. سرمای هوا و درد پاهای یخ زده شان را حس کردم و حتی همراه با شوخوف (ایوان دنیسوویچ) گرسنگی کشیدم.(توصیف حریره ی جو و آش های آبزیپوی اردوگاه مرا گرسنه می کرد!)

به صفحه ی آخر کتاب که رسیدم دلم برای شخصیت های داستان تنگ شد. دلم می خواست کمی بیشتر بخوانم و اسم کتاب "چند" روز از زندگی ایوان دنیسوویچ باشد...

این اولین بار است که از "نشر کوچک" کتابی می خوانم و به نظرم ترجمه ی خوبی دارد. اگرچه از تصویر روی جلد زیاد خوشم نیامد چون به فضای سرد و (کمی) تلخ داستان نمی خورد و بیشتر به جلد داستان های طنز شباهت دارد.

به هر حال؛ اگر به ادبیات روسی و فضاهای سرد و داستان های توصیفی و بی حادثه علاقه دارید، این کتاب را حتماً حتماً حتماً بخوانید!

 

 

+غذایی که در عکس می بینید: عدسی+نان شیرمال!!

(فقط خواستم بگویم که آش آبزیپوی اردوگاه نیست!)

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> شوخوف حالا دیگر نفسش جا آمده بود. آسمان را نگاه کرد. ماه بالا آمده بود و رنگش به ارغوانی می زد. شاید بدر کاملش رو به کاهش گذاشته بود. روز پیش همین ساعت جایی بالاتر در آسمان دیده می شد.

شوخوف از این که خطر از سرشان گذشته بود حال خوشی داشت. با آرنج به پهلوی ناخدا زد و برای این که سر به سر او بگذارد، گفت: "ناخدا، توی کتاب هایی که خوانده ای، درباره ی شب هایی که ماه نیست چی نوشته اند؟ ماه کجا می ره؟"

"یعنی چی که ماه کجا می ره؟ آدم نادون! ماه که جایی نمی ره، فقط تو نمی بینیش."

شوخوف سرش را تکان داد و خندید: "پس اگر آدم آن را نمی بینه، از کجا معلوم که هست؟"

ناخدا با ناباوری گفت: "پس فکر می کنی هر چهار هفته یک بار یک ماه تازه توی آسمان در می آد؟"

"خب بله، اگر هر روز آدم های تازه ای به دنیا می آند، چرا نباید هر چهار هفته یک بار یک قرص تازه ی ماه توی آسمان پیدا بشه؟"

ناخدا با غیظ گفت: "بس کن مرد. من در عمرم ملوانی به کله پوکی تو ندیده بودم. فکر می کنی ماه کهنه کجا می ره؟"

شوخوف گفت: " خب، من هم همین را می خواستم بدانم." با لبخندی که بر لب هایش آمد جای خالی دندان هایش پیدا شد.

"خب تو به من بگو کجا می ره."

شوخوف آهی کشید و با لکنت خنده دارش گفت: "آدم های ولایت ما می گویند که خدا ماه کهنه را خرد می کند و ازش ستاره می سازد."

ناخدا گفت: "چه جهالتی،" و خندید. "تا به حال این را نشنیده بودم. پس یعنی تو به خدا اعتقاد داری، شوخوف؟"

شوخوف گفت: "چرا نداشته باشم؟ وقتی صدای غرش او در آسمان بلند می شه، کیست که به او ایمان نیاورد؟"

"چرا خدا این کار را می کنه؟"

"چه کاری؟"

"ماه را خرد می کند و با آن ستاره می سازد."

شوخوف شانه اش را بالا انداخت و گفت: "مگر خودت نمی بینی؟ ستاره ها هر از گاهی از آسمان به زمین می افتند. جای آن ها را باید با ستاره های نو پر کرد."

 

بقیه ی دوست داشتنی ها در ادامه ی مطلب:

ادامه مطلب
   + موآبی (غزل) ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()