کتابخواب های من

ایراندخت

 

 

ایراندخت

بهنام ناصح

نشر آموت

(1389)

 

 

موآبی نوشت:

روزبه که از دین زرتشت رو برگردانده و مسیحی شده، پس از طرد شدن و فرار کردن از شهر خود سر به بیابان می گذارد و به دنبال پیدا کردن مسیری حقیقی به شهرهای دیگر سفر می کند. در این بین دختری به نام ایراندخت که عشق پنهان او را در سر دارد، مدام به فکر اوست و اتفاقات دیگری را در داستان رقم می زند.

 

 

نقد موآبی:

راستش را بخواهید کم می شود از رمان های ایرانی خوشم بیاید. بیشتر برایم یا اغراق آمیزند یا تقلیدی بی فایده از ادبیات جدید غرب. یک جورهایی بی هویت اند. مثلا من پل استر را دوست دارم چون جدا از مهارت اش در نوشتن، سبک اش، داستان پردازی و طرز فکرش ، رمان هایش هویت دارند. او یک نویسنده ی آمریکایی است و داستان هایش نیز هویت آمریکایی دارند. مثل همه ی نویسنده های موفق دنیا... مثل خیلی از نویسندگان موفق ایرانی. 

"ایراندخت" اگرچه از نظر داستانی کشش زیادی ندارد و گاهی دچار آرمان گرایی های اغراق آمیز می شود، اما هویت دارد. نه صرفا به خاطر فضای قدیمی اش یا اعتقادات شخصیت های داستان، من معتقدم هویت ایرانی این نیست که مدام دم از دوره های باشکوه پادشاهی ایران باستان یا افکار اغراق آمیز اسلامی بزنیم، هویت باید درون قلم نویسنده باشد، باید پنهان اما ملموس باشد. "هویت" مثل "بو" می ماند! یک اثر هنری باید بو بدهد!

و "ایراندخت" با همه ی کم و کاستی هایش، "بو" دارد!

 

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> اولین باری را که چشمش به او خورد، خوب به خاطر داشت. آن روز هم برای گرفتن آتش بیرون رفته بود. نزدیک آتشکده داشت به بالا نگاه می کرد؛ چشمان درشتش از انعکاس آسمان برق عجیبی داشت. قلب ایراندخت تندتر تپید.

-"ببخشید می روید کنار تا من رد شوم؟"

-"آه، بله، بله، عذر می خواهم حواسم نبود"

بی آن که نگاهی به او بکند کنار رفت تا ایراندخت بگذرد اما دختر هرگز آن چهره و آن نگاه آسمانی از خاطرش نرفت. بعد از آن یک بار دیگر او را در آتشکده دید و فهمید روزبه پسر بدخشان بزرگ است.

 

3> ایراندخت نفسی عمیق کشید و رو به افق ناپیدا آرام زمزمه کرد: منتظرت می مانم هر چه قدر طول بکشد؛ حتی اگر زمانی که دیگر نباشم.

روزبه فریاد کشید: به سویت باز می گردم. هر چه قدر هم طول بکشد؛ حتی اگر زمانی که دیگر نباشم.

 

 

 

وقتی من و خط خطی با هم کتاب می خونیم!:

 

   + موآبی (غزل) ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندگی نو

 

 

زندگی نو

The New Life

اورهان پاموک

Orhan Pam uk

مترجم: ارسلان فصیحی

نشر ققنوس

(1994)

  

چیزهایی می بینیم، تصاویری که پیدا می شوند، محو می شوند و گاه در ذهنمان نقش می بندند. مثل سفر با اتوبوس در میان خواب و بیداری.

آنچه مهم است در بطن تصاویر نیست، در میان سرنخ های گذراست. توجه به این سرنخ ها اساس کار این کتاب است و این "زندگی نو" را به شعر که عالم احساس است نزدیک کرده است.

تاویل جهان در نظرگاه این کتاب تغزلی است. نظرگاهی که امکان حرف زدن آزادانه را درباره ی عناصر اساسی زندگی یعنی مرگ، تقدیر یا تصادف، بودن، عشق، عدم خوشبختی، شهروندی درجه دوم، له شدگی و شکستگی مهیا می کند.

 

اورهان پاموک: ((در "زندگی نو" آنچه مهم است نه رازهای زندگی، که مردمانند قهرمانانی که گرداگرد این رازها می گردند و هستی را تاویل می کنند. زندگی این قهرمانان را کتابی رقم می زند که بود و نبودش در هاله ی ابهام است. کتابی که شرق را نه سرزمین افسانه ای غشق و راستی، که جهانی آشنا با خشونت و بیهودگی معنا می کند.))

 

نقد موآبی:

نقد که نه این بار نظرم را می گویم! داستان برایم تلخ و خسته کننده بود. شخصیت داستان، انسانی منفور و طرد شده است و جذابیتی ندارد.

اما ردّ پای زبان پاموک در همه جای آن به چشم می خورد. ادبیات پاموک را دوست دارم حتی در این رمان دوست نداشتنی! 

علاقه اش به جمع آوری کلکسیون برایم ستودنی است. به تازگی نمایشگاهی از او دیدم که روی یک دیوار ته سیگارهای یکی از شخصیت های کتاب هایش را به نمایش گذاشته بود. و این که کلکسیون ساعت دکتر نارین -یکی از شخصیت های زندگی نو- را دیدم فوق العاده بود.

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... همان طور که به طرف تپه ای می رفتیم که خورشیدی بی قرار، قبل از گرم کردن نصف اش، روشن اش کرده بود، دکتر نارین به من گفت اشیاء حافظه دارند؛ آن ها هم مثل ما اتفاقات و خاطره ها را ثبت می کنن، اما بیشترمان حتی متوجه نمی شویم. "اشیاء از همدیگر پرس و جو می کنند، با هم به توافق می رسند، نجوا می کنند و بین خودشان آهنگی پنهان می سازند: این موسیقی را که بهش می گوییم دنیا. هرکس دقت کند می شنود، می بیند، می فهمد." به لکه های گچ مانند روی شاخه ای خشکیده که از زمین برداشته بود نگاه کرد و گفت سارها این حوالی لانه کرده اند، از روی رد گل و لای گفت دو هفته پیش باران باریده و گفت که شاخه با کدام باد و چه موقع شکسته.

 

3> ... بعضی وقت ها پیش می آید؛ وقتی از بعضی چیزهای عادی که بی آن که متوجه شویم به آن ها عادت کرده ایم و نمی دانیم که عادت کرده ایم، جدا می افتیم این اندوه که زندگی مثل سابق نیست وجودمان را فرا می گیرد.

 

 

در ادامه ی مطلب مختصری از بیوگرافی اورهان پاموک، عکس هایش و چند تصویر از موزه ی شخصی اش می بینید.

ادامه مطلب
   + موآبی (غزل) ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

دخترم آریا

 

 

دخترم آریا

Aria

نسیم آصفی

Nassim Assefi

مترجم: مهین صدیقی

نشر تالیا

(2007)

 

کجاست نقطه ی پایان رنج ها و حرمان ها؟ تا کجا باید دوید و گریخت تا نوبت رهایی فرا رسد؟ چه بر سر ما می آید اگر تا ابد از رنج و غم رهایی پیدا نکنیم؟

نسیم آصفی در این داستان بلند، در حالی که ما را با خود به تبت، چین، گواتمالا و سرزمین مادری اش ایران و از همه مهم تر به اعماق قلب انسان می برد، به مفاهیمی همچون خاطره، عشق و رنج و حرمان می پردازد.

 

 

نقد موآبی:

داستان غم انگیز آریا شامل نامه هایی است که جاسمن برای دخترش -آریا- ، شوهر و مادر بزرگ اش، که هر سه فوت کرده اند، و دوستانش می نویسد.

داستان سرشار از احساسات و رنج های مادری است که به تازگی دختر پنج ساله اش را در یک تصادف از دست داده و برای تسکین درد خود به عزیزان از دست رفته اش نامه می نویسد و ما را از سیاتل به گواتمالا، چین، تبت و در آخر به ایران می برد.

اما این کتاب فقط یک داستان نیست. کتابی ست که احساسات خواننده را به شدت جریحه دار می کند و خواننده می کوشد همراه با مادر داغدیده به دنبال آرامش بگردد و راه رهایی از غم را پیدا کند.

+کتابی فوق العاده اشک آور!!!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... هنوز اکثر افراد قبیله ی سرخ پوستان مایا در بلندی های گواتمالا زندگی می کنند. یادم می آید از هفته بازارشان که برایم حرف می زدی می گفتی، مثل یک سبد رنگارنگ است. چه تشبیه جالبی، حقیقتا"، هرچه بخواهی در هفته بازارشان وجود دارد. از پارچه های گلدوزی گرفته تا کلاه بیسبال آرم دار. از مرغ های زرد رنگ زنده گرفته تا میوه های قاچ شده ی مانگوی آغشته به فلفل قرمز. کوه آتشفشان مخروطی شکلی که در پشت میدان قرار دارد به یک تابلو نقاشی آویزان می ماند. یادم هست که می گفتی مه و دودی که بالای مزارع را می پوشاند مثل "آبشار سبز" است. عشق و علاقه ی تو به سنتور چوبی من را برای شنیدن صدای آن به هفته بازار کشاند. در حین گوش دادن به صدای سنتور چوبی احساس می کردم، حرف هایم را می شنوی. آیا حرف هایم پوچ و بیهوده است؟ آیا هنوز بچه گربه ی تو هستم؟ چه بلایی سر عشق می آید، وقتی یکی از آن دو نفر از میان می رود؟

 

3> وقتی رختخوابش را مرتب می کردم، روی تخت افتادم سرم را روی بالشش گذاشتم؛ بوی تنش را می داد. جاستین، همان بوی دلنشین و تازه ای که فقط یک مادر وقتی بچه اش را در آغوش می گیرد آن را حس می کند. با انگشتم صورتم را نشان دادم و اشاره کردم که برایم بوسه ای شیرین بفرستد؛ مثل آخرین شبی که در رختخواب برایم فرستاد. به نظرم می آمد که جلو چشمانم به خواب می رود. همیشه به پهلو و روی یک دست می خوابید و خودش را جمع می کرد. چقدر زیبا می خوابید. نیمه های شب به او سر می زدم؛ از دیدن کمر نرمش که قوسی ظریف و زیبا داشت و با وجود این، می توانست با قدرت فراوان جست و خیز کند تعجب می کردم. روی تختخوابش دست کشیدم. آریا آن جا نبود. نعره کشیدم. فریاد زدم، گفتم : "ای خدا، ای خدا، آریا برگرد، تو را خدا، بچه ی عزیزم برگرد". دوت به اتاق آمد و شانه هایم را گرفت و فشار داد و مثل فرمانده ای دستور داد: "گریه کن، تو خودت نریز، داد بزن، بریز بیرون!" و من، بی اختیار، همان کار را کردم. همیشه در اطاعت از هر دستوری آمادگی داشتم. نمی دانم چه مدت در اتاق آریا بودم، فقط می دانم وقتی می خواستم اتاقش را ترک کنم، ملافه اش از اشک هایم حسابی خیس شده بود، طوری که مجبور شدم آن را بچلانم. هرگز تصور نمی کردم کسی بتواند تا این حد اشک بریزد یا این همه اشک برای گریه کردن داشته باشد.

 

3> عزیزم، امروز زمان وداع با توست. هرچند هیچ وقت جوابی برای این سوالم نیافتم که چرا زندگی تو روی این کره ی خاکی، می بایستی این همه کوتاه باشد، یا چرا باید آریا فقط پنج سال عمر کند؟

اما آنچه حالا برایم با ارزش است این است که اگرچه هردو عمر کوتاهی داشتید، خیلی خوشبخت بودم که شما ا شناختم و بخشی از زندگی ام بودید و هستید.

 

3> ... چیزی که برایم مبهم است این است که چرا با مادر شدن، پا به دنیایی می گذاریم که خارج از تصور ماست؟ درد و سختی دوران بارداری، کشیدگی پوست شکم، اضافه وزن، سنگینی بدن، بواسیر و سوزش قلب و یا شنیدن حادثه ی ناگواری که برای دیگران رخ می دهد، چیزهایی نیستند که خارج از تحمل ما باشند، بلکه درد اصلی فریاد مادر فرزند از دست داده است که کلمه ای برای تسلی او پیدا نمی کنی. دردی است خانمان سوز و بی انتها. و این است دنیای مادر که با آه بچه اش، آه می کشد و با مردنش، می میرد.

 

   + موآبی (غزل) ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سانست پارک

 

سانست پارک

Sunset Park

پل استر

Paul Auster

مترجم: مهسا ملک مرزبان

نشر افق

(2010)

 

در بحران اقتصادی سال 2008 آمریکا، جوان جذابی به نام مایلز هلر بعد از چند سال به نیویورک باز می گردد تا با سه نفر دیگر در آپارتمانی متروک در سانست پارک بروکلین هم خانه شود؛ یک دانشجوی دکترا، یک مشاور املاک و هنرمندی که عمدا" خودش را به تعمیر لوازم دسته دوم مشغول کرده. درد مشترک ساکنان این خانه فرار از گذشته و جایی نداشتن در حال است. شخصیت های دیگر داستان یا حقیقی اند یا با واقعیت پیوند دارند، از داگلاس فلاهرتی فیلم ساز تا بازیگران مشهور هالیوود، نویستنده ها و...

سانست پارک، رمانی بی تکلف و در عین حال تاثیر گذار است که شیاهتی به آثار پیشین پل استر ندارد.

 

نقد موآبی:

یک داستان چند لایه و جذاب!

همه ی شخصیت های داستان به نوعی با زندگی خود درگیرند. از مایلز هلر فراری که شخصیت اصلی رمان است تا حاشیه ای ترین شخصیت داستان؛ مثل جاکوب. 

سانست پارک در عین سادگی پر از معماست و با اینکه به شخصیت های کتاب بسیار نزدیک می شویم نمی توانیم معمای زندگی شان را حل کنیم.

پایان داستان همان طور بود که انتظار می رفت. پایانی ساده اما تاثیرگذار...

خیلی خیلی تاثیر گذار! درواقع پایانی بی پایان بود!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ...درست در شمال واشنگتن، که اتوبوس وارد بخش پایانی مسیر می شود، برف می گیرد. بدین ترتیب وارد زمستان می شوند، روزهای سرد و شب های طولانی زمستان های کودکی اش، ناگهان گذشته به آینده پیوند می خورد. چشم هایش را می بندد، به صورت پیلار فکر می کند، دستش را دور بدن غایب او حلقه می کند و بعد در تاریکی پشت پلک هایش، خود را می بیند، هم چون لکه ای سیاه در دل دنیای برفی.

 

3> ... وقتی می گوید دنیا منظورش دنیای خودش است، فضای کوچک و محدود زندگی خودش، نه دنیای واقعی، چرا که بسیار بزرگ و بی در و پیکرتر از آن است که تاثیری رویش بگذارد. پس روی چیزهای کوچک، نکات خاص و جزئیات بسیار ریز روزمره تمرکز می کند. بنابراین به ناچار تصمیم های کوچک می گیرد، اما کوچک همیشه به معنای بی اهمیت نیست، و روز به روز تلاش می کند تا به قانون اساسی نارضایتی اش وفادار بماند: یعنی در مقابل اوضاع و احوال موجود بایستد و در تمامی جبهه ها مقاومت نشان دهد.

 

3> ...با این که بشر دنیای اطراف خودش را تغییر داده، اما خودش تغییری نکرده است. حقایق زندگی پایدارند زندگی می کنی و بعد می میری. از بطن یک زن به دنیا می آیی و اگر بخواهی زنده بمانی او باید به تو غذا بدهد و مراقبت باشد تا زنده بمانی و تمام اتفاق هایی که از لحظه ی تولد تا مرگ برایت اتفاق می افتد، هر احساسی که در تو بروز می کند، هر جلوه ی خشم، هر موج خروشان شهوت، هرقدر اشک، هرقدر خنده، تمام چیزهایی که در جریان زندگی ات حس می کنی، آدمی که پیش از تو به دنیا آمده هم احساس کرده بود، چه غارنشین باشی چه فضانورد، چه در صحرای گوبی زندگی کنی چه در مدار قطب شمال. 

 

3> ... آن شب که با مترو به خانه برمیگردد به بچه ی خودش فکر می کند، بچه ای که هرگز متولد نمی شود، و نمی داند شانسش همان یک بار بود یا ممکن است زمانی برسد که بچه ای در درونش شروع به رشد کند. دفترچه ی یادداشتش را بر می دارد و می نویسد: 

انسان نمی تواند بدون انسان های دیگر زندگی کند. انسان نیاز به انسان های دیگر دارد، آن هم نه فقط انسان های کوچک، بلکه انسان های بزرگ.

بدن انسان پوست دارد.

 

3> ... به این می اندیشد که وقتی آینده ای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد، و به خودش می گوید از حالا به بعد امیدش را از همه چیز می برد و فقط برای حال زندگی می کند، برای همین لحظه، این لحظه ی گذرا، حالی که الان هست و لحظه ای بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.

 

   + موآبی (غزل) ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شب پیشگویی

 

شب پیشگویی

Oracle night

پل استر

Paul Auster

مترجم: خجسته کیهان

نشر افق

(2004)

 

"سیدنی اُر از یک نوشت افزار فروشی دفتری جلد آبی می خرد. او که تا نه روز بعد در جادوی آن دفتر اسیر است، به دام پیشگویی های اسرار آمیز و رویدادهای شگفت آوری می افتد که زندگی زناشویی اش را به چالش می کشد و صحت دیدگاه هایش را با تردید رو به رو می سازد...

این رمان به قصه ی ارواح شباهت دارد. با این تفاوت که در این کتاب خبری از ارواح نیست! شب پیشگویی روایتی از زندگی آدم هایی واقعی است که در عرصه های وهم انگیز زندگی پرسه می زنند."

 

 

نقد موآبی:

داستانی پر از ابهام از زندگی نویسنده ای است که به تازگی از بیماری سختی جان سالم به در برده است. او پس از یافتن دفترچه ی آبی شروع به نوشتن رمانی می کند که هیچ وقت پایان نمی یابد و پس از آن به سوی نوشتن پیشگویی ها و فرضیه های عجیب رو می آورد.

داستان سیر آرامی دارد اما ناگهان در 30 صفحه ی آخر فرضیه های سیدنی اوج می گیرند و حوادث شروع می شوند.

پایان داستان منطقی اما گیج کننده است و چندان غافلگیر کننده نیست. اتفاقات و حوادث آرام آرام در کنار هم چیده شده اند اما نویسنده چیدن چند قطعه را به عهده ی خود خواننده گذاشته است.

 


قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... سخت عاشقش بودم. احساس ناگهانی، قطعی و دور از انتظار بود. در این باره در رمان ها خوانده بودم، ولی همیشه تصور می کردم نویسندگان در تعریف نیروی نخستین نگاه مبالغه می کنند؛ همان لحظه ای که مرد برای نخستین بار به دیدگان محبوب می نگرد و بارها و بارها شرح داده شده. احساس می کردم انگار به دنیای قرون وسطی بازگشته و بخش هایی از نخستین فصل ویتانوا را زندگی می کنم(... وقتی نخستین بانوی شکوهمند اندیشه هایم در برابر دیدگانم پدیدار شد) و در هزاران غزل عاشقانه و مجازی حلول کرده ام. (می سوختم. مشتاق بودم، دلم برایش پر می زد. لال شده بود.) و همه ی این ها در کسل کننده ترین فضا، زیر نور خشن فلورسنت های اواخر قرن بیستم در یک دفتر کار آمریکایی روی داد؛ آخرین نقطه ی جهان که می شد تصور کرد آدم محبوب خیالی اش را در آن پیدا کند.

چنین پیشامدی را نمی شود توضیح داد؛ این که چرا شیفته ی این یکی می شویم و نه آن یکی، دلیلی عینی ندارد.

 

3> ... ما عاشق بدن ها نمی شویم، بلکه گرفتار عشق یکدیگر می شویم، و اگرچه موجودیت ما در پوست و استخوان محدود است، ولی همه چیز در آن خلاصه نمی شود. همه این را می دانیم، با این حال به محض این که از فهرست خصوصیات ظاهری فراتر می رویم، در می مانیم و واژه ها در سردرگمی و استعاره های مه آلود و بی اساس مچاله می شوند. بعضی ها آن را آتش وجود می نامند. برخی شعله ی درونی یا پرتو درونی وجود و بعضی دیگر آن را گوهر فروزان درون می خوانند. این اصطلاحات همیشه تصاویر نور، گرما و نیرو را تداعی می کنند. آن جوهر زندگی که گاه روح می نامیم، همواره از طریق چشم با دیگران ارتباط می یابد. اصرار شاعران بر این نکته حتما" درست است. راز اشتیاق با نگریستن به چشمان محبوب آغاز می شود، چون تنها در آن جاست که می توان لحظه ای به آن چه که او واقعا" هست، پی برد.

 

3>  "اندیشه ها واقعیت دارند. واژه ها واقعی اند. هرچه انسانی باشد واقعی است و گاه ما پیش از وقوع حادثه ای از آن باخبر می شویم، ولو اینکه از پیش بینی خود آگاه نباشیم. ما در زمان حال به سر می بریم، ولی آینده را هر لحظه در درون خود داریم. شاید نوشتن به همین مربوط باشد، سیدنی؛ نه گزارش رویدادهای گذشته، بلکه ایجاد رویدادهای آینده."


   + موآبی (غزل) ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

گیلگمش

 

گیلگمش

Gilgamesh

جون لندن

Joan London

مترجم: اکرم پدرام نیا

نشر افق

(2001)

 

"ایدث جوان برای یافتن دلداده اش که پدر کودک اش نیز هست، ما را از مزرعه ای کوچک در استرالیا به سرزمین ارمنستان و حتی خاورمیانه و ایران می برد. آیا او می تواند پس از ستیز و گریز، تحمل جنگ و از دست دادن عزیزانش، از خود -چون شاه گیلگمش- افسانه ای جاودان به یادگار بگذارد؟"

 

"یک شاهکار کوتاه که در اوج زیبایی، موزون و موجز است. خواندن گیلگمش، خود یک سفر است."                                                    

 -Good Readings-

 

 

نقد موآبی:

رمان شامل 6 بخش و هر بخش مربوط به یک دوره از زندگی ایدث است. کودکی، بلوغ، بارداری، مادر شدن... مادر بودن.

داستان زندگی زنی تنها با کودک اش که از روستایی کوچک در استرالیا شروع می شود، ما را روی عرشه ی یک کشتی می برد، تا استانبول و ارمنستان ادامه دارد و از آن جا به ایران می آید و برای مدتی در یک یتیم خانه -جایی که دلداده اش، آرام، کودکی اش را سر کرده- زندگی می کند و سپس به استرالیا باز می گردد.

پایان داستان عالی بود! خواننده باید همانند ایدث ادامه ی داستان و برخورد و رویارویی جیم و لئوپولد را در ذهن اش تصور کند. 

در مجموع داستان روایتی ساده دارد و به جزئیات زیادی نپرداخته است.

 


قسمت هایی که دوست داشتم! :

3> ... لئوپولد ناگهان خسته و درمانده شد، چشمانش را برای لحظه ای بست. قبلا" این جا بوده است! ، خیلی وقت پیش! ، همه ی صحنه ها برایش تکراری اند. تلق و تلوق تاکسی، واق واق سگ... ناپدید شدن نور و روشنایی در جاده ی خالی، وحشتی در دلش بالا گرفت. او می تواند قسم یاد کند، همان چشم انداز! با افق مسدود، درختان محنت زده و اندوهگین، گاوهای خسته و رهوار. پایان دنیا. باید این جا را در خواب دیده باشد یا اکنون خواب می بیند.

اما آرام آن جا بود، کاملا چسبیده به او. لئوپولد چشمانش را گشود و نیم رخ دوستش را به دقت نگاه کرد. او همه ی روزهای سال گذشته را با آرام سپری کرده است. در تمام چیزهایی که دیده یا انجام داده، با او شریک بوده، گاهی اوقات در شگفت است، آیا دنیایی که او دیده انعکاسی از نگاه سیاه آرام بوده است؟

باری، در رویاهایش او تنها بود و آرام در کنارش نبود.

 

3> ... "چه اهمیتی دارد؟ تو که تا ابد این جا نمی مانی..."

اکنون تنها صدای آن دو واقعی است و جای جای دنیا رویایی بیش نیست. باری، او دیگر خود را در این مکان مهمانی بیش نمی بیند. شهروندی از سرزمینی دور و ناپیدا، از کشوری برتر!

 

3> به خاطر قلب پاک و بی آلایشش، در کنار وی بودن، آرام بخش بود. ایدث در بستر او لمید، آهی کشید و چشمانش را بست، اتاق گوئن با شگفتی تمام دلش را به درد آورد. اتاق وی جایی که هیچ کس بیش از این انتظاری از او نداشت. جایی که در آن چیز بیش تری برای انتظار داشتن نبود.

 

3> حتی هزاران مایل دور از وی، ایرنا یکی از همان زنان شبیه فرانسیس، مج و سرپرستار لینلی است که از تو انتظار دارند آن چه که آن ها می خواهند باشی و تو را بدین باور می آورند که باید با آن ها موافق شوی. شاید سرانجام مادرش، سفرش را برای فرار از ایرنا انتخاب کرد! شاید لئوپولد نیز!

 

3> زیر نور سبز فام و لرزان تابیده از لابه لای شاخ و برگ درخت موی پشت پنجره، رنگ قهوه ای آفتاب سوخته و پوست صورت و دست و پاهایش،روشن تر جلوه می کرد و چشمان فکورش می درخشید. آیا میز جیم را چگونه محک زده بود؟ به عنوان چیزی بدل و بی اساس و فقیرانه، یا همان گونه که جیم آن را می دید، یک قلمرو کامل برای حکمرانی او، قلمرویی به آشنایی زمین داغ و بی حرکت نوآباد؟

 

 

   + موآبی (غزل) ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تابستان پیش از تاریکی

 

 

تابستان پیش از تاریکی

The summer before the dark

دوریس لسینگ

Doris May Lessing

مترجم: الهه مرعشی

نشر مروارید

(1973)

 

" تابستان پیش از تاریکی، داستان سفری است به درون. حکایت زنی است با آشفتگی های روحی روانی که باید خود را پیدا کند. رمان روایتی ساده دارد، آمیخته به رویا و اسطوره."

 

نقد موآبی:

کیت براون زنی است در نیمه های چهل سالگی.

زنی که همه ی خواسته هایش را فدای خانواده اش کرده و احساس می کند مورد بی مهری قرار گرفته. او با دور شدن از فضای خانه و خانواده اش فرصتی پیدا می کند تا سفری به درون خود داشته باشد.

داستان با تمام سادگی اش پیچیدگی هایی معماوار دارد. مثل ناپدبد شدن ناگهانی جفری -معشوقه ی کیت- از صحنه ی داستان... یا رویای شیر دریایی که نمادی بود از احساسات و عواطف مجروح و بی سر و سامان زن.

پایان داستان به جا و به موقع بود.

مردد بودن مورین تا پایان داستان ادامه داشت و شخصیت کیت هیچ تغییری نکرد. او همچنان همان زن تنها و نامریی باقی ماند حتی در پاراگراف آخر: " کسی متوجه کیت و چمدانش نشد..."

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم! :

3>... دختری به لطافت و ظرافت گل کاملیا با پوستی به شدت سفید و رنگ پریده و موهای پرپشت سیاه رنگی که کمی به قرمزی می زد، با لباس سفید کتانی و یقه ی بلند و توردوزی شده، روی یک صندلی راحتی در ایوان نشسته و به آرامی خود را به عقب و جلو حرکت می دهد و چنان به زیبایی خود اطمینان دارد که به خوبی می داند همه به او توجه می کنند...

 

3>... گاهی خود را مثل پرنده ی مجروحی می دید که پرندگان سالم تا حدّ مرگ به او نوک می زنند. یا حیوانی زبون و زخمی که چند بچه ی بی رحم او را آزار می دهند. البته فکر می کرد مستحق این آزارهاست، چون به شدت از خود متنفر بود. آه که چه فصل بهار وحشتناکی را گذرانده بود و پس از آن نیز زمستان بدتری را تجربه کرده بود...

 

3> ... این سالن پر از انسان ها، یا بهتر است بگوییم، حیوان هایی بود که همگی به یک سمت نگاه می کردند، به صحنه ای که حیواناتی دیگر با لباس های مبدل روی سن ایفای نقش می کردند، حیواناتی که از پوست های گرانبها و پارچه های مختلف و سنگ های تزئینی برای دوخت لباس هایشان استفاده می کردند و صورت ها و ناخن های دستشان را رنگ زده بودند. آن ها همگی تازه از خوردن گوشت برخی حیوانات دیگر فارغ شده بودند و با اینگه هوای سالن به اندازه ی کافی گرم بود، بالاپوش های پوستی در همه جا دیده می شد، پوست حیواناتی ه در جنگل ها و مزارع به بازی و دویدن مشغول بودند و حتی کفش هایشان هم نیز از پوست حیوانات بود...

 

3> ... مورین گفت: "کشتی ها به سفر دریایی خود ادامه می دهند و ما هم امکان دارد مثل دو آدم که در سفری با هم آشنا می شوند، از این به بعد نتوانیم همدیگر را ببینییم." و از اتاق بیرون رفت.


   + موآبی (غزل) ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

پیشگفتار

قضیه از یک دفتر جلد قهوه ای شروع می شود. یک دفتر جلد قهوه ای با کاغذهای کاهی.

تصمیم گرفته بودم هر کتابی که می خوانم درباره اش توی این دفتر بنویسم تا یادم نرود چه خوانده ام .. تا یادم بماند کدام کتاب ها را بیشتر دوست دارم و کدام ها را کمتر.

حالا هم تصمیم گرفته ام دفتر جلد قهوه ای ام را کمی پیشرفته تر کنم و با آن هایی که کتاب دوست اند به اشتراک بگذارم.

 

 

   + موآبی (غزل) ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()