کتابخواب های من

یک روز ایوان دنیسوویچ

 

یک روز ایوان دنیسوویچ

Od in den Ivana Denisovicha

(One day in the life of Ivan Denisovich)

الکساندر سولژنیتسین

Alexander Solzhenitsyn

مترجم:رضا فرخفال

نشر کوچک

(1962)

 

 

مسئله ی مهم در داستان "یک روز ایوان دنیسوویچ" هراس های حاکم بر عصر استالین، بر اردوگاه های کار اجباری و غیره نیست- لااقل در اینجا در درجه ی نخست اهمیت قرار ندارد. دستاورد ادبی سولژنیتسین در این کتاب، دگرگون ساختن ماجرای یک روز بی حادثه در اردوگاهی نوعی، به صورت نمادی از گذشته است، گذشته ای که هنوز پشت سر گذاشته نشده و به بیان هنری در نیامده است...

-گئورک لوکاچ-

 

نقد موآبی:

وقتی شروع به خواندن این کتاب کردم، به خاطر ریتم کند و یخ زده اش تقریباَ پشیمان شده بودم. اما از آنجایی که قدرت ناتمام گذاشتن هیچ کتابی را ندارم به خواندن ادامه دادم و متوجه شدم که این کتاب یک شاهکار ادبی ست! کم کم همان کلمات یخ زده برایم ملموس شدند و شخصیت ها و فضاهای داستان در ذهنم به تصویر در آمدند. سرمای هوا و درد پاهای یخ زده شان را حس کردم و حتی همراه با شوخوف (ایوان دنیسوویچ) گرسنگی کشیدم.(توصیف حریره ی جو و آش های آبزیپوی اردوگاه مرا گرسنه می کرد!)

به صفحه ی آخر کتاب که رسیدم دلم برای شخصیت های داستان تنگ شد. دلم می خواست کمی بیشتر بخوانم و اسم کتاب "چند" روز از زندگی ایوان دنیسوویچ باشد...

این اولین بار است که از "نشر کوچک" کتابی می خوانم و به نظرم ترجمه ی خوبی دارد. اگرچه از تصویر روی جلد زیاد خوشم نیامد چون به فضای سرد و (کمی) تلخ داستان نمی خورد و بیشتر به جلد داستان های طنز شباهت دارد.

به هر حال؛ اگر به ادبیات روسی و فضاهای سرد و داستان های توصیفی و بی حادثه علاقه دارید، این کتاب را حتماً حتماً حتماً بخوانید!

 

 

+غذایی که در عکس می بینید: عدسی+نان شیرمال!!

(فقط خواستم بگویم که آش آبزیپوی اردوگاه نیست!)

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> شوخوف حالا دیگر نفسش جا آمده بود. آسمان را نگاه کرد. ماه بالا آمده بود و رنگش به ارغوانی می زد. شاید بدر کاملش رو به کاهش گذاشته بود. روز پیش همین ساعت جایی بالاتر در آسمان دیده می شد.

شوخوف از این که خطر از سرشان گذشته بود حال خوشی داشت. با آرنج به پهلوی ناخدا زد و برای این که سر به سر او بگذارد، گفت: "ناخدا، توی کتاب هایی که خوانده ای، درباره ی شب هایی که ماه نیست چی نوشته اند؟ ماه کجا می ره؟"

"یعنی چی که ماه کجا می ره؟ آدم نادون! ماه که جایی نمی ره، فقط تو نمی بینیش."

شوخوف سرش را تکان داد و خندید: "پس اگر آدم آن را نمی بینه، از کجا معلوم که هست؟"

ناخدا با ناباوری گفت: "پس فکر می کنی هر چهار هفته یک بار یک ماه تازه توی آسمان در می آد؟"

"خب بله، اگر هر روز آدم های تازه ای به دنیا می آند، چرا نباید هر چهار هفته یک بار یک قرص تازه ی ماه توی آسمان پیدا بشه؟"

ناخدا با غیظ گفت: "بس کن مرد. من در عمرم ملوانی به کله پوکی تو ندیده بودم. فکر می کنی ماه کهنه کجا می ره؟"

شوخوف گفت: " خب، من هم همین را می خواستم بدانم." با لبخندی که بر لب هایش آمد جای خالی دندان هایش پیدا شد.

"خب تو به من بگو کجا می ره."

شوخوف آهی کشید و با لکنت خنده دارش گفت: "آدم های ولایت ما می گویند که خدا ماه کهنه را خرد می کند و ازش ستاره می سازد."

ناخدا گفت: "چه جهالتی،" و خندید. "تا به حال این را نشنیده بودم. پس یعنی تو به خدا اعتقاد داری، شوخوف؟"

شوخوف گفت: "چرا نداشته باشم؟ وقتی صدای غرش او در آسمان بلند می شه، کیست که به او ایمان نیاورد؟"

"چرا خدا این کار را می کنه؟"

"چه کاری؟"

"ماه را خرد می کند و با آن ستاره می سازد."

شوخوف شانه اش را بالا انداخت و گفت: "مگر خودت نمی بینی؟ ستاره ها هر از گاهی از آسمان به زمین می افتند. جای آن ها را باید با ستاره های نو پر کرد."

 

بقیه ی دوست داشتنی ها در ادامه ی مطلب:

ادامه مطلب
   + موآبی (غزل) ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مثل آب برای شکلات

 

مثل آب برای شکلات

Como agua para chocolate

Like water for chocolate

لورا اسکوئیول

Laura Esquivel

مترجم: مریم بیات

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

(1989)

 

"مثل آب برای شکلات" به طرزی فریبنده ساده و به طرز ساده ای اعجاب انگیز است، داستانی از عشق، احساس، جنگ... و غبار روبی از آن بخش تاریخ مکزیک است که به زنان تعلق دارد.

                                            -بوستون کلاب-

 

نقد موآبی:

چند روز پیش با دوستانم قرار گذاشتم که جمعه (بیست و هشتم تیر) به دیدن تئاتر "مثل آب برای شکلات" بروم؛ به همین خاطر تصمیم گرفتم تا قبل از دیدن نمایش، این کتاب را بخوانم.

کم تر پیش می آید کتابی را یک روزه بخوانم اما داستان ساده و جذاب آن و وقت کمی که داشتم باعث شد تا آن را زمین نگذارم و یک نفس بخوانمش.

این کتاب بسیار خوشمزه و زنانه است و بوی غذا و شیرینی و گل و عشق، گاهی هم اشک، می دهد اما خوشبختانه -برخلاف انتظارم- در آن خبری از تندروی های فمینیستی و اغراق آمیز نیست؛ بلکه واقعیت های زندگی زنانی را نشان می دهد که هرکدام به نوعی قربانی رسم و رسومات و عقاید خشک و بی اساس شده اند. حتی "ماما النا" که باعث همه ی این بدبختی هاست، خودش در جوانی، یکی از قربانیان همین سنت ها بوده و دچار عشقی نافرجام شده است.

"تیتا" سومین دختر "ماما النا"ست و به سرنوشتی شوم دچار می شود؛ چرا که طبق رسم و رسومات آن زمان، آخرین دختر خانواده حق عاشق شدن و ازدواج کردن ندارد و تا لحظه ای که مادرش نفس می کشد باید از او مراقبت کند. 

هرچند که داستان عشق "تیتا" تلخ و شور است اما عطر غذاها و دسرهایش، این کتاب را خوشمزه و شیرین کرده است.

 

با وجود فرهنگ متفاوت ما با کشوری در آمریکای مرکزی، حقایق و شوربختی های این داستان برای ما بیگانه نیستند زیرا جامعه ی ما هنوز هم پر است از "نگاه های سرد و آتشین ماما النا" و "قوانین خشک و نم گرفته ی کارِنو"...

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... احساس گم گشتگی و تنهایی می کرد. مثل آخرین دلمه ی فلفل آغشته به سس شاه بلوط پس مانده در بشقاب، بعد از یک شام مجلل. بارها وقتی در آشپزخانه تنها بود، این ته مانده ی غذا را به جای آن که دور بریزد، هورده بود. مردم معمولاً آخرین دلمه مانده در بشقابشان را به رسم ادب باقی می گذارند که مبادا خوردنش حمل بر شکم بارگی شود، بگذریم که خیلی وقت ها دلشان ضعف می رود که آن را ببلعند، اما دست به طرفش نمی برند. گویی این آخری دلشان را زده است، آن هم هیچی نه و دلمه ی فلفل که هر طعمی که بخواهید در آن هست: شیرین مثل آب نبات لیمو، آب دار مثل انار، پر از دانه های معطر فلفل سیاه و تندی دلپذبر فلفل قرمز در سس شاه بلوط...


3> ... با خود فکر کرد دفعات بی شمار تخم یا بذر لوبیا و برنج و یونجه را سبز کرده بود بی آن که بیندیشد به هنگام رشد یا تغییر شکل چه احساسی دارند. آن گونه که پوستشان می شکافت و آب تمام وجودشان را اشباع می کرد، تا زمانی که به دو پاره تقسیم شوند و راه را برای یک زندگی تازه بگشایند، برایش احساس ستایش گونه ای داشت. می توانست غرورشان را به هنگام جوانه زدن اولین ریشه پیش خود مجسم کند. تواضعی که با از دست دادن شکل قبلی خود می پذیرفتند، شجاعتی که با آن برگ های تازه ی خود را به نمایش می گذاشتند. تیتا آرزو کرد ای کاش بذر ساده ای می بود بی آن که اجبار داشته باشد به کسی توضیح دهد در درونش چه چیزی رشد می کند و یا شکم برآمده ی خود را به عالم و آدم نشان دهد، بی آن که لازم باشد در معرض قضاوت ناخوشنودانه ی جامعه قرار گیرد. دانه های بذر، این غم و اندوه و درد این مشکلات را نداشتند.

 

3> ... پس اتفاقات عجیب و غریب در کار بود. یاد حرف ناچا افتاد که می گفت وقتی تامالِس سرِ بار است، اگر آدم ها، دور و اطراف دیگ با هم دعوا کنند، تامالِس نمی پزد. ممکن است چندین روز روی آتش قل بزند، اما هم چنان نپخته باقی می ماند، چون دانه های آن خشمگین هستند. در چنین مواقعی باید برایشان آواز خواند و دلشان را شاد کرد تا اندوهشان برطرف شود. آن وقت خواهند پخت...... چشمانش را بست و به خواندن ترانه ی والسی پرداخت....... تصاویری از اولین ملاقاتش با پدرو در تاریکخانه از ذهنش گذشت. عشقی که پدرو تقدیمش کرده و جانش را حیاتی دوباره بخشیده بود...... وقتی تیتا داشت آواز می خواند، دانه های لوبیا دیوانه وار قل می زدند و مایعی را که در آن شناور بودند، به تن می کشیدند؛ آن قدر باد کردند که چیزی نمانده بود بترکند...

 

3> ... "شکوفه ی یاس را له کرده و آن را با سه پاینت آب و نیم پاوند شکر خوب مخلوط می کنید. وقتی شکر کاملاً در آب حل شد، مخلوط را از روی تظنیف که روی قالب مخصوص کشیده اید، صاف کنید، و آن را در پاتیل بستنی سازی بریزید تا یخ ببندد."

   + موآبی (غزل) ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سفر در اتاق تحریر

 

 

سفر در اتاق تحریر

Travels in the scriptrium

پل استر

Paul Auster

مترجم: مهسا ملک مرزبان

نشر افق

 (2007)

 

پیرمرد روی لبه ی تخت می نشیند. ذهنش درگیر مسائل دیگری است. این جا چه می کند؟ در اتاق، وسایلی هست که هر یک با برچسبی یک کلمه ای مشخص شده اند. روی میز نوشته شده: میز؛ روی لامپ: لامپ، او کیست؟

این جا چه می کند؟

پیرمرد پاسخ هیچ یک از سوالات را نمی داند، پیرمرد هیچ به یاد نمی آورد...

 

 

نقد موآبی:

رمان، شرح وقایع یک روز از زندگی پیرمردی است که در گذشته مرتکب اشتباهات زیادی شده و حالا به دلایل امنیتی در یک اتاق دربسته حبس شده و تمام حرکات او زیر نظر است. پیرمرد حافظه اش را به خاطر مصرف قرص از دست داده و تصاویر زندگی اش به صورت پازلی به هم ریخته در ذهنش ظاهر می شود.

زندگی آقای بلنک، زندگی ماشینی این عصر را برای من تداعی می کند: اینکه همه س انسان ها تحت کنترل اند و خاطرات، تنها تصاویر محوی هستند که گهگاه از ذهن می گذرند...

فضای داستان ســـفید است و فقط گاهی لکه دار می شود:

اتاق سفید با ورود آدم های اسم دار داستان!

لباس های یکدست سفید با قطرات ادرار!

و ذهن سفید مرد با یادآوری خاطرات اش...

 

در طول داستان، این برایم سوال بود که چرا پیرمرد، خودش تلاشی برای فهمیدن باز یا بسته بودن در اتاق نمی کند و فقط به پرسیدن سوالاتی درباره ی آن اکتفا می کند. در واقع تصمیم برای پرسیدن! چون یا از سوال کردن صرف نظر می کرد یا فراموش می کرد چیزی بپرسد.

پایان داستان طبق معمول پل استری بود! گیج کننده و غیر منتظره.

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... کلمات دست نویس، با حروفی درشت نظیر همان ها که روی برچسب های سفید بود، نوشته شده است: از دورترین فاصله ی فضا زمین به شکل ذره ی غباری دیده می شود. این را بار دیگر که واژه ی "بشریت" را می نویسی به یاد داشته باش.

 

3> یک بعد از ظهر سرد شنبه در ژانویه یا فوریه. سرتاسر آبگیر شهر کوچکی که او در آن بزرگ شده یخ زده است، و آقای بلنک نوجوان که آن وقت ها او را ارباب بلنک می نامیدند دست در دست عشق اولش، دختری چشم سبز با موی قهوه ای مایل به قرمز، موی قهوه ای مایل به قرمز بلند که باد آن را آشفته کرده اسکیت بازی می کند، گونه های دختر از سرما سرخ شده، اسمش را الان فراموش کرده اما انگار با حرف "س" شروع می شد...

 

3> ... ما بدون او هیچیم، اما تناقض ماجرا این جاست که ما، ساخته و پرداخته ی ذهن دیگری هستیم، بیش از ذهنی که ما را ساخته عمر خواهیم کرد، چون موقعی که به این دنیا پرتاب شدیم، به ماندن مان تا ابد ادامه می دهیم، و روایت ماجراهای ما ادامه خواهد داشت، حتی بعد از مرگمان.

   + موآبی (غزل) ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

مون پالاس

 

 

مون پالاس (مون پَلِس)

Moon Palace

پل استر

Paul Auster

مترجم: لیلا نصیری ها

نشر افق

(1989)

 

مون پالاس هم زمان با فرود انسان بر کره ی ماه آغاز می شود و در زمان پس و پیش می رود تا سه نسل قرن بیستمی را به تصویر بکشد.

مارکو استنلی فاگ کس و کاری ندارد و از جمله آدم های بی قراری است که مدام گذشته شان را زیر و رو می کنن تا کلید معمای سرنوشت شان را به چنگ بیاورند. استر در این رمان مهارت قصه گویی اش را در خدمت رمان مدرن به کار می گیرد.

 

"مون پالاس سرگرم کننده ترین و تاثیرگذارترین رمان استر است؛ نویسنده ای با خلاقیتی بی همتا که هوش و اصالت از نوشته هایش سرریز می شود."

                                                                                 -دن دلیلو-

 

نقد موآبی:

این رمان سه قسمت دارد. قسمت اول (که من از همه بیشتر دوست اش می داشتم) زندگی مارکو و فراز و نشیب هایش را شرح می دهد و تا قبل از آشنایی با افینگ ادامه دارد. قسمت دوم، آشنایی اش با افینگ و زندگی پر رمز و راز اوست. قسمت سوم نیز با آشنایی اش با باربر آغاز می شود و زندگی مارکو را زیر و رو می کند. در این قسمت حقایقی کشف می شوند که گویای هویت او هستند و اتفاقاتی می افتد که سرنوشت او را تغییر می دهد.

این رمان هم مانند بیشتر کارهای استر، روندی دارد جادویی در بستری از حقایق زندگی ؛ زندگی معمولی چند انسان عادی که دستخوش اتفاقاتی غیر عادی و سحرآمیز می شود.

"پایان های استری" را دوست دارم! این کتاب هم مثل بیشتر کتاب هایش یک "پایان استری" دارد.

همیشه میان همه ی کتاب ها، شخصیتی پیدا می شود که توی دل ام جا باز می کند و ردّ اش را در همه جای قصه دنبال می کنم. در مون پَلِس اما، این شخصیت "دایی ویکتور" بود. شخصیتی که در همان ابتدای فصل اول کشته شد! تا آخر داستان منتظر بودم تا مثل فیلم های هندی، دایی ویکتور هم زنده شود و بازگردد اما.... !!!!!!

خیلی دوست دارم بیشتر و کامل تر بنویسم و نظرم را درباره ی بقیه ی شخصیت های کتاب بگویم اما بافت این داستان به گونه ای است که با توضیح بیشتر و زیر و رو کردن اش به هم می ریزد و حقایق برای کسانی که هنوز کتاب را نخوانده اند آشکار می شود.

همین قدر کافی است که بگویم مون پلس یکی از بهترین کارهای استر است.

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... دایی ویکتور آخرین پک را به سیگارش زد و دود که از لپش بالا آمد، چشم هایش را بست و از گوشه چشم نگاه کرد و بعد هم ته سیگار را توی جاسیگاری محبوبش خاموش کرد، یادگاری ای از نمایشگاه جهانی سال 1939. در حالی که از پس دود مرا با محبت نگاه می کرد، یک جرعه دیگر از مشروب اش نوشید، ملچ ملوچی کرد و آه عمیقی کشید. گفت:"حالا به آن بخش سخت ماجرا رسیدیم. به پایان، به خداحافظی، به آن آخرین کلمات معروف. فکر می کنم توی فیلم های وسترن می گویند، خرج مان را سوا کنیم...."

 

3> ... گفتم:"صدایی که به صورت الکتریکی جا به جا می شود صدای واقعی نیست. ما همه به شبیه سازس خودمان عادت کرده ایم، اما وقتی می ایستیم تا به مسائل فکر کنیم، می بینیم که تلفن وسیله ی تحریف و خیال بافی است. یک جور ارتباط بین ارواح است، تراوشات ذهن بدون حضور جسم. من دل ام می خواهد آدمی را که باهاش حرف می زنم ببینم. اگر نتوانم، ترجیح می دهم که اصلاً حرف نزنم."

 

3> ... روی چارپایه ای کنار سه چهار تا مشتری همیشگی نشستم و از نور کم و فضای آرام و بی خیال کافه لذت بردم. تلویزیون رنگی و بزرگ کافه روشن بود و به شکل خوفناکی بالای شیشه های نوشابه برق می زد و این طوری بود که باعث شد من شاهد این واقعه باشم. دیدم که دو تا موجود با لباس های گنده اولین قدم هایشان را در آن دنیای بی هوا گذاشتند، مثل اسباب بازی در آن سرزمین ورجه وورجه می کردند، یک گاری گلف را میان آن گرد و غبار دنبال خودشان می کشیدند و پرچمی را در چشمان چیزی کاشتند که الهه عشق و جنون بود. یاد دایانای درخشان افتادم، یاد تصویر همه ی تیرگی های درون مان. بعد رئیس جمهور صحبت کرد. با صدایی جدی و خشک اعلام کرد که این بزرگ ترین واقعه پس از خلق بشریت است. قدیمی نشین های کافه بعد از شنیدن این جمله خندیدند، من هم فکر می کنم یکی دو بار لبخند کم رنگی زدم. اما با همه بی معنا بودن این اظهار نظر، چیزی بود که هیچ کس نمی توانست با آن از در مخالفت در بیاید: از روزی که آدم از بهشت رانده شد، هیچ وقت از خانه اش این قدر دور نبوده است.

   + موآبی (غزل) ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بنفش ها

تبریک می گم! :)

   + موآبی (غزل) ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

پیراهن ابریشمی سبزرنگ

 

 

پیراهن ابریشمی سبزرنگ

erzählungen 

هاینریش بل

Heinrich Böll

مترجم: محمد اسماعیل زاده

نشر مس

(1937-1948)

 

مجموعه داستان:

  1. پیراهن ابریشمی سبزرنگ
  2. خانواده اساوز
  3. وداع
  4. بچه ها هم غیر نظامی اند
  5. مرد و چاقوهایش
  6. گمنام
  7. با این دست ها
  8. پای گرانبهای من
  9. پیغام

 

 نقد موآبی:

این کتاب برای من حال و هوای زمستانی دارد. 

اواخر عید نوروز امسال، رفته بودیم شمال، خانه ی عمویم. قرار بود دو سه روزی آن جا بمانیم. هوا خیلی سرد بود. رسماً زمستان بود! پنجره ها بخار زده بودند و هوا ابری و خاکستری بود؛ درست همانطور که من دوست می دارم! دل ام می خواست یک کتاب خوب بخوانم، کتابی که به حال و هوای آن جا بیاید، اما هیچ کتابی با خودم نبرده بودم. بعد از دو سه ساعت پرسه زدن میان کتابخانه ی عمویم، این کتاب را انتخاب کردم: "پیراهن ابریشمی سبزرنگ". احساس کردم هوایش سرد و تاریک است و بوی آلمان دهه های سی و چهل را می دهد!

شب که شد شروع کردم به خواندنش. فضای سرد داستان ها، هوا را برایم سردتر کرده بود. درست زیر پنجره ی اتاقی که من در آن خوابیده بودم یک سگ تا صبح زوزه می کشید و صدایش پس زمینه ی داستان ها شده بود. 

داستان های این کتاب بسیار قوی و جذاب اند و خواننده را در فضاهای خود غرق می کنند. اما نقطه ضعف همه ی آن ها پایانی عادی و بی هدف است. بهتر بگویم این داستان ها هیچ نقطه ی شوک آور و درگیر کننده ای ندارند. هر داستان مثل تکه ای از یک رمان می ماند. 

در هر صورت من دوستشان داشتم: به خاطر فضا و زمانشان، قلم قوی نویسنده و خیلی چیزهای دیگر که فقط در داستان های هاینریش بل پیدا می شوند!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... برف روی موهای لطیف و طلایی رنگش می نشست و گرد نقره ای رنگ روی آن ها می پاشید. لبخندش خیلی جذاب بود. خیابان تیره و تاریک پشت سرش کاملاً خلوت بود و جهان به نظر مرده و بی روح می رسید...

یک نان کماج برداشتم و گاز زدم، خیلی خوشمزه بود. از بادام درست شده بود. با خود گفتم: آها... حتماً به همین خاطر قیمت این ها هم مثل قیمت بقیه ی شیرینی هاست.

 

3> ... و من با آخرین نیروی باقی مانده به شدت به در کوبیدم. ابتدا سکوت برقرار شد، بعد صدای نجوا... و سپس صدای گام ها، گام های آهسته ی دمپایی... و آن گاه در باز شد. زنی بلوند و سرخ گون را دیدم که در من تاثیر آن انوار توصیف ناشدنی را داشت که تا آخرین زوایای تابلوهای تیره و غم زده ی "رامبراند" را روشنایی می بخشند. این زن به مانند چراغی به رنگ طلایی متمایل به قرمز در برابر من، در این ابدیت خاکستری و سیاه، می سوخت. آهسته جیغی کشید، خود را پشت در پنهان کرد و با دستان لرزان در را نگاه داشت. اما وقتی کلاه سربازی ام را از سر برداشتم و با صدای گرفته گفتم "عصر بخیر" در صورت بی حالت اش به شکل عجیب و غریبی تشنج ناشی از ترس رخت بربست.

 

   + موآبی (غزل) ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بخور و نمیر

 

بخور و نمیر: شرح شکست های من

Hand to mouth: a chronicle of early failure

پل استر

Paul Auster

مترجم: مهسا ملک مرزبان

نشر افق

(1997)

 

 

بخور و نمیر مجموعه ای است از خاطرات جذاب و اغلب طنزآمیز پل استر از اوایل جوانی اش و دورخیزهای او برای نویسنده شدن. شرحی است از سرگشتگی ها و ناکامی هایش. تلاش های باور نکردنی اوست برای بقای خود و آزمودن شغل هایی عجیب و غریب. حکایت خطر کردن، روی آب ماندن و غرق نشدن؛ از خیابان های نیویورک و دوبلین وپاریس گرفته تا روستایی دور افتاده در مکزیکو...

 

 

نقد موآبی:

استر یکی از نویسندگان مورد علاقه ام است. در واقع "مورد علاقه ترین"! داستان هایش اغلب سحرآمیزند و جادویی. اما این بار در "بخور و نمیر" همه چیز روتین و انسانی بود و خالی از هرگونه معجزه یا حرفی نو. البته این رمان بر اساس حقیقت است و قطعا حقیقتِ زندگی خالی از جادو و معجزه است. بگذریم از اینکه زندگی هنرمندان به خاطر نگاهشان به زندگی ، بسیار متفاوت است از زندگی آدم معمولی ها. و این نگاه متفاوت را می شود در زندگی استر نیز دید.

پایان داستان را دوست نداشتم. انگار با عجله داستان را به پایان رسانده باشد صرفا برای اینکه یک کتاب چاپ بشود! 

در مجموع آن چیزی نیست که به عنوان یک رمان از پل استر انتظار داریم. هرچند که برای کسانی که طرفدار او هستند یا می خواهند نویسنده ی موفقی شوند، خواندن این کتاب لازم است. زیرا در این کتاب، شاهد زندگی پر فراز و نشیب استر، تلاش هایش برای کسب پول و نویسنده شدن هستیم.

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> خودم را چیستان می دیدم، محل ناآرامی های وصف ناشدنی، موجودی بی وزن با نگاهی پریشان و اندکی احساساتی، احتمالا مستعد غلیان های شدید روحی، تغییر موضع های ناگهانی، غش و افکار اوج گیرنده. اگر کسی از راه درستش با من ارتباط برقرار می کرد، راحت، جذاب و به شدت معاشرتی بودم. در غیر این صورت، دور خودم را حصاری می کشیدم، کم حرف می شدم و به سختی ارتباط برقرار می کردم. خودم را قبول داشتم ولی اعتماد به نفس نداشتم. جسور و کم رو بودم، ماهر ولی بی دست و پا، مصمم و ویری؛ نمونه ی بارز  فردی که راه می رود و نفس می کشد و روحیه ای متناقض دارد.

 

3> پاریس هنوز پاریس بود اما من دیگر همان آدمی نبودم که بار اول به پاریس آمده بود. دو سال گذشته را در جنون کتاب ها سر کردم و کل دنیاهای جدید توی سرم سرازیر شدند، نقل و انتقال های دگرگون کننده ی زندگی ترکیب خونم را عوض کرد. در آن دو سال، تقریبا با هر چیزی که برای اولین بار در مسیر ادبیات و فلسفه برخورد کردم هنوز برایم مهم شمرده می شود. الان که به آن زمان بر می گردم می بینم یادگیری آن همه کتابی که بلعیدم تقریبا غیر ممکن است. تعداد حیرت آوری از آن ها را سر کشیدم، کل کشورها و قاره های کتاب را خوردم، با این حال اصلا به نظرم نمی آمد کافی باشد. نمایشنامه نویسان دوران الیزابت، فلاسفه ی پیش از سقراط، رمان نویس های روس، شاعران سوررئالیست. طوری کتاب می خواندم که انگار مغزم آتش گرفته بود، گویی تنها راه زنده ماندنم همین بود. از این اثر به اثر دیگر، از این تفکر به تفکر دیگر، و از این ماه به ماه بعدی، عقایدم نسبت به همه چیز تغییر کرد.

 

 

+در "کتاب افق" هم بخوانید: بخور و نمیر

 

   + موآبی (غزل) ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

عقاید یک دلقک

 

 

عقاید یک دلقک

Ansichten eines clowns

هاینریش بل

Heinrich Boll

مترجم: شریف لنکرانی

نشر جامی

(1963)

 

 

رمان "عقاید یک دلقک" یکی از قوی ترین داستان های عشقی ادبیات جدید است. دلقک قادر است حقایق تلخ را با حرکات و کلمات قابل لمس کند و به زبان بیاورد و امیدها و شادی ها و دردهایش را زیر نقاب این صورتک سفید پنهان کندتا بتواند حقایق واقعی را در ظاهر دلقکی نشان بدهد.

سبک بل در این کتاب حداکثر سادگی خود را به دست آورده است. انتقاد اجتماعی اش خالی از هر گونه رنگ و بوی ایدئوژیک یا دفاع ایدئولوژیک است. این انتقاد نسبت به تمام آنچه قوه ی تشخیص را از انسان می گیرد، آن چه که باید طبق آن زندگی کند، آنچه که مدعی است سعادت دو جهان را نصیب انسان می کند، بدبین است. و به هیچ چیز جز انسان با ضعف ها و سادگی اش اعتقاد ندارد.

 

 

نقد موآبی:

وقتی  خواندن رمان "عقاید یک دلقک" را شروع کردم، می دانستم یک شاهکار ادبی را در دست دارم. اما متاسفانه فقط دو فصل اش را توانستم بخوانم. بعد از آن کتاب های زیادی خواندم اما دیگر سراغ "عقاید یک دلقک" نرفتم.

تا اینکه همین هفته ی پیش دوباره کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن فصل سه؛ با یک وقفه ی یک ساله!

و این بار کتاب را خوردم!

خواندنش همزمان شد با امتحانات دانشگاه ام. به همین خاطر نه می توانستم همه ی زمان ام را بهش اختصاص دهم و نه می توانستم ازش دست بکشم. هر وقتِ آزادی که گیر می آوردم مشغول خواندنش می شدم: لابلای استراحت های وسط درس خواندن، صبح ها قبل از امتحان در راه دانشگاه، میان اتوبوس موقع برگشتن به خانه...

بالاخره طاقت نیاوردم و یک روز (روز قبل از یکی از امتحان هایم!) به جای درس خواندن، ادامه اش را خواندم و تمام اش کردم. اصلا هم پشیمان نیستم که چرا برای امتحان درس نخواندم... کاملا ارزش اش را داشت!

اما پشیمانم که چرا چنین شاهکاری این همه مدت توی قفسه ی کتاب هایم خاک می خورده است!

 

نمی شود گفت دقیقا چه چیزی این رمان را تبدیل به یک شاهکار کرده؛ یا کجاهایش خوب بود کجاهایش نه...

"هانس شنیر" نه یک نیهیلیست است و نه یک آنارشیست... حتی راه اش را هم گم نکرده! او دلقکی است که میان انسان های مذهبی، خشک و متظاهر گیر کرده است. می شود احساسات اش را درک کرد، حرف هایش را فهمید ... دردهایش را، عشق اش را... رنج هایش را می شود لمس کرد.

"عقاید یک دلقک" را می توانید میان لیست کتاب هایی بگذارید که قبل از مرگ باید خواند!

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> مدت هاست که دیگر با کسی درباره ی پول و هنر حرف نمی زنم. هر وقت که این دو با هم برخورد می کنند، یک جای کار لنگ است. هنر را یا گران می خرند یا ارزان. در یک سیرک سیار انگلیسی دلقکی را دیدم که کارش بیست برابر و هنرش ده برابر من ارزش داشت، و روزانه کمتر از ده مارک می گرفت: اسمش جیمز الیس بود و نزدیک پنجاه سال داشت، و وقتی او را به شام دعوت کردم -غذا عبارت بود از املت گوشت خوک، سالاد و شیرینی سیب- حالش به هم خورد. او در عرض ده سال گذشته این مقدار غذا را در یک وعده نخورده بود. از وقتی جیمز را دیده ام دیگر درباره ی پول و هنر با کسی حرف نمی زنم.

 

3> ... دست هایش زیر بغلم گرم شده بود و به همان نسبت که دست هایش گرم می شد، من خواب آلوده تر می شدم. به زودی دست های او بودند که مرا گرم می کردند و وقتی از من پرسید: که آیا او را دوست می دارم و زیبا می دانمش، گفتم: واضح است. ولی او عقیده داشت که چیزهای واضح را هم با میل می شنود. و من زیر لب خواب آلود گفتم، بله، بله، او را زیبا می دانم و عاشق او هستم.

 

3> تصور اینکه تسوپفنر ماری را در موقع لباس پوشیدن، یا بستن در خمیردندان می تواند و مجاز است تماشا کند، مرا رنجور می کرد. پایم درد می کرد و برایم تردید پیدا شده بود که شانس کار در سطح سی تا پنجاه مارک را داشته باشم. همچنین این تصور که تسوپفنر به تماشای ماری در موقع بستن در خمیردندان ممکن است اهمیتی ندهد، مرا رنج می داد: تجربه ام به من ثابت کرده است که کاتولیک ها به جزئیات کوچک ترین توجهی ندارند.

 

3> ...

گفتم: "کار خیلی فوری دارم."

گفت: "کسی مرده؟"

گفتم: "نه، ولی چیزی شبیه به آن ."

گفت: "تصادف شدید اتومبیل؟"

گفتم: "نه، یک تصادف داخلی."

با صدایی کمی آرام تر گفت: "آخ، خونریزی داخلی."

گفتم: "نه، روحی، یک مسئله ی روحی است."

گویا این کلمه برایش نامفهوم بود، مدتی به طرزی سرد سکوت کرد.

گفتم: "خدای من، آخر انسان از جسم و روح تشکیل شده است."

غری زد که نشان می داد در قبول این ادعا تردید دارد. میان دو پکی که به پیپ اش زد، زیر لب گفت: "آوگوستینوس بوناونتورا -کوزانوس- شما عوضی گرفته اید."

با تاکید گفتم: "خواهش می کنم به آقای شنیر پیغام بدهیدکه روح برادرش در خطر است، و به مجردی که غذایش تمام شد به او تلفن کند."

با سردی خاصی گفت: " روح، برادر، خطر."

همانطور که ممکن بود بگوید: آشغال، کثافت، سطل شیر دوشی. این جریان برایم مضحک بود: هرچه باشد در آن جا جوان ها را برای شبانی روح تربیت می کردند، و او می بایست کلمه ی "روح" را یک بار در عمرش شنیده باشد. گفتم: "موضوع خیلی خیلی فوری است."

او فقط "هوم، هوم" کرد. برایش کاملا غیر قابل فهم بود که چیزی که با روح سر و  کار دارد، چطور می تواند فوری باشد.

 

بقیه ی دوست داشتنی ها در ادامه ی مطلب:

 


ادامه مطلب
   + موآبی (غزل) ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ایراندخت

 

 

ایراندخت

بهنام ناصح

نشر آموت

(1389)

 

 

موآبی نوشت:

روزبه که از دین زرتشت رو برگردانده و مسیحی شده، پس از طرد شدن و فرار کردن از شهر خود سر به بیابان می گذارد و به دنبال پیدا کردن مسیری حقیقی به شهرهای دیگر سفر می کند. در این بین دختری به نام ایراندخت که عشق پنهان او را در سر دارد، مدام به فکر اوست و اتفاقات دیگری را در داستان رقم می زند.

 

 

نقد موآبی:

راستش را بخواهید کم می شود از رمان های ایرانی خوشم بیاید. بیشتر برایم یا اغراق آمیزند یا تقلیدی بی فایده از ادبیات جدید غرب. یک جورهایی بی هویت اند. مثلا من پل استر را دوست دارم چون جدا از مهارت اش در نوشتن، سبک اش، داستان پردازی و طرز فکرش ، رمان هایش هویت دارند. او یک نویسنده ی آمریکایی است و داستان هایش نیز هویت آمریکایی دارند. مثل همه ی نویسنده های موفق دنیا... مثل خیلی از نویسندگان موفق ایرانی. 

"ایراندخت" اگرچه از نظر داستانی کشش زیادی ندارد و گاهی دچار آرمان گرایی های اغراق آمیز می شود، اما هویت دارد. نه صرفا به خاطر فضای قدیمی اش یا اعتقادات شخصیت های داستان، من معتقدم هویت ایرانی این نیست که مدام دم از دوره های باشکوه پادشاهی ایران باستان یا افکار اغراق آمیز اسلامی بزنیم، هویت باید درون قلم نویسنده باشد، باید پنهان اما ملموس باشد. "هویت" مثل "بو" می ماند! یک اثر هنری باید بو بدهد!

و "ایراندخت" با همه ی کم و کاستی هایش، "بو" دارد!

 

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> اولین باری را که چشمش به او خورد، خوب به خاطر داشت. آن روز هم برای گرفتن آتش بیرون رفته بود. نزدیک آتشکده داشت به بالا نگاه می کرد؛ چشمان درشتش از انعکاس آسمان برق عجیبی داشت. قلب ایراندخت تندتر تپید.

-"ببخشید می روید کنار تا من رد شوم؟"

-"آه، بله، بله، عذر می خواهم حواسم نبود"

بی آن که نگاهی به او بکند کنار رفت تا ایراندخت بگذرد اما دختر هرگز آن چهره و آن نگاه آسمانی از خاطرش نرفت. بعد از آن یک بار دیگر او را در آتشکده دید و فهمید روزبه پسر بدخشان بزرگ است.

 

3> ایراندخت نفسی عمیق کشید و رو به افق ناپیدا آرام زمزمه کرد: منتظرت می مانم هر چه قدر طول بکشد؛ حتی اگر زمانی که دیگر نباشم.

روزبه فریاد کشید: به سویت باز می گردم. هر چه قدر هم طول بکشد؛ حتی اگر زمانی که دیگر نباشم.

 

 

 

وقتی من و خط خطی با هم کتاب می خونیم!:

 

   + موآبی (غزل) ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندگی نو

 

 

زندگی نو

The New Life

اورهان پاموک

Orhan Pam uk

مترجم: ارسلان فصیحی

نشر ققنوس

(1994)

  

چیزهایی می بینیم، تصاویری که پیدا می شوند، محو می شوند و گاه در ذهنمان نقش می بندند. مثل سفر با اتوبوس در میان خواب و بیداری.

آنچه مهم است در بطن تصاویر نیست، در میان سرنخ های گذراست. توجه به این سرنخ ها اساس کار این کتاب است و این "زندگی نو" را به شعر که عالم احساس است نزدیک کرده است.

تاویل جهان در نظرگاه این کتاب تغزلی است. نظرگاهی که امکان حرف زدن آزادانه را درباره ی عناصر اساسی زندگی یعنی مرگ، تقدیر یا تصادف، بودن، عشق، عدم خوشبختی، شهروندی درجه دوم، له شدگی و شکستگی مهیا می کند.

 

اورهان پاموک: ((در "زندگی نو" آنچه مهم است نه رازهای زندگی، که مردمانند قهرمانانی که گرداگرد این رازها می گردند و هستی را تاویل می کنند. زندگی این قهرمانان را کتابی رقم می زند که بود و نبودش در هاله ی ابهام است. کتابی که شرق را نه سرزمین افسانه ای غشق و راستی، که جهانی آشنا با خشونت و بیهودگی معنا می کند.))

 

نقد موآبی:

نقد که نه این بار نظرم را می گویم! داستان برایم تلخ و خسته کننده بود. شخصیت داستان، انسانی منفور و طرد شده است و جذابیتی ندارد.

اما ردّ پای زبان پاموک در همه جای آن به چشم می خورد. ادبیات پاموک را دوست دارم حتی در این رمان دوست نداشتنی! 

علاقه اش به جمع آوری کلکسیون برایم ستودنی است. به تازگی نمایشگاهی از او دیدم که روی یک دیوار ته سیگارهای یکی از شخصیت های کتاب هایش را به نمایش گذاشته بود. و این که کلکسیون ساعت دکتر نارین -یکی از شخصیت های زندگی نو- را دیدم فوق العاده بود.

 

 

 

قسمت هایی که دوست داشتم!:

3> ... همان طور که به طرف تپه ای می رفتیم که خورشیدی بی قرار، قبل از گرم کردن نصف اش، روشن اش کرده بود، دکتر نارین به من گفت اشیاء حافظه دارند؛ آن ها هم مثل ما اتفاقات و خاطره ها را ثبت می کنن، اما بیشترمان حتی متوجه نمی شویم. "اشیاء از همدیگر پرس و جو می کنند، با هم به توافق می رسند، نجوا می کنند و بین خودشان آهنگی پنهان می سازند: این موسیقی را که بهش می گوییم دنیا. هرکس دقت کند می شنود، می بیند، می فهمد." به لکه های گچ مانند روی شاخه ای خشکیده که از زمین برداشته بود نگاه کرد و گفت سارها این حوالی لانه کرده اند، از روی رد گل و لای گفت دو هفته پیش باران باریده و گفت که شاخه با کدام باد و چه موقع شکسته.

 

3> ... بعضی وقت ها پیش می آید؛ وقتی از بعضی چیزهای عادی که بی آن که متوجه شویم به آن ها عادت کرده ایم و نمی دانیم که عادت کرده ایم، جدا می افتیم این اندوه که زندگی مثل سابق نیست وجودمان را فرا می گیرد.

 

 

در ادامه ی مطلب مختصری از بیوگرافی اورهان پاموک، عکس هایش و چند تصویر از موزه ی شخصی اش می بینید.

ادامه مطلب
   + موآبی (غزل) ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد